#قهوه_تلخ_پارت_158
آب دهنم را قورت دادم:امیرسام؟
_جان عزیزم،بگو؟
با ناراحتی گفتم:دلم براش تنگ شده .
بدون اینکه دلیل دل تنگیم را بپرسد گفت:فدای دل کوچیکت بشم،الان بهش زنگ میزنم فقط یه خواهش خودتو ناراحت نکن جان من.
_ممنون امیرسام.
_خواهش خداحافظ.
پایین پنجره نشستم ،موسیقی های گوشیم را یکی یکی چک کردم تا موسیقی که در وصف دلم باشد را پیدا کنم،بغض گلوییم را گرفته بود دلم عجیب گریه می خواست یک بغل گرم می خواست با یک شانه ای مردانه که سرم را روی شانه هایش بگذارم گریه کنم.محکم خودم را بغل گرفتم سرم را روی پاهایم گذاشتم،صدای آهنگ را زیاد کردم،چشم هایم را بستم
پرده ی سیاه جلوی دیدم را گرفت ،قلبم دیگر مال من نبود احساس می کردم قلبم داره آتیش می گیرد،بغض سرسام آور محکم گلویم را گرفته بود داشتم خفه می شدم.با صدای زنگ گوشی سرم را بلند کردم به صحفه ی گوشی نگاهی کردم،زیر لب گفتم:فرهاد.
دستم می لرزید گوشی را برداشتم با صدای بغض گرفته گفتم:بله.
حرفی نگفت ولی صدای نفس هایش کلی حرف برای گفتن داشت ،ساکت شدم نفسم را در سینه حبس کردم به صدای نفس هایش گوش دادم بعد از چند دقیقه با صدای غمگین گفت:شیرین من لیاقت تو ندارم،تو خونواده داری همه چی داری ولی من چی نه خونواده دارم نه گذشته ای روشنی نه آینده ای که دلبستش باشم.من قلبم یبار شکسته ;یبار طعم گس تنهای رو چشیدم خیلی تلخ بود تلخ تر از اون فنجون قهوه ای تلخی که روز اول زیر بارون خوردیم.تو الان با احساست حرف میزنی بهت حق میدم چون طعم عشق رو نچشیدی ولی من با عقلم حرف میزنم دیگه برام احساسی نمونده ،من شکست خوردم شکست بدی از کسی که همه ی زندگیم بود دیگه با خودم عهد بستم که دل نبندم به هیچ کس حتی تو...ازت معذرت می خوام اگه لبخندی زدم یا نگاهی به چشم هات کردم ،این آخرین حرفمه برای همیشه خودم رو می کشم بیرون از زندگیت،دیگه هیچ وقت پام رو توی اون پارک نمیزارم تا اینجوری فراموشم کنی چون من دوستت ندارم هیچ علاقه ی بهت ندارم لطف کن دیگه بهم زنگ نزن،دیگه امیرسام رو واسطه نکن که ازم بخواد باهات حرف بزنم ...خدانگهدارت برای همیشه.
بغض گلویش را گرفته بود .گوشی را قطع کرد با صدای بوق گوشی به خودم آمدم با صدای بلند گفتم:فرهاد...فرهاد تورو خدا قطع نکن.من دوست دارم.
ولی بی فایده بود گوشی را قطع کرده بود،گوشی را پرت کردم .دستم را جلوی چشم هایم گرفتم نفسی عمیق کشیدم به صحفه ی گوشی که روی شماره فرهاد کلیک کرده بود خیره شدم .احساس کردم گونه ام گرم شدم دستی روی گونه ام کشیدم قطره ای اشکی که روی گونه ام بود را پاک کردم.قطره ی دوم اشک از گوشه ی چشمم سُر خورد .چشم هایم را باز وبسته کردم .باورم نمی شد من داشتم گریه می کردم دیر وقت بود که اشکی از چشم هایم نچکیده بود.طعم تلخ اشک هایم را احساس کردم .ناگهان بغضم ترکید با صدای بلند گریه کردم ،اشک هایم مثل قطره های باران می چکید صورتم خیس از اشک شده بود بلند شدم به سمت گوشیم رفتم ،شماره ای فرهاد را گرفتم جواب نمی داد،احساس می کردم مهره سوخته ام حالم عجیب خراب بود.روی تختم دراز کشیدم ملافه سفید رنگ را روی صورتم انداختم دستم را جلوی دهنم گرفتم ولی کار من از گریه گذشته بود اشک هایم می ریخت ،قلبم درد می کرد.چشم هایم را بستم احساس می کردم روی صندلی نشسته ام فرهاد رو به رویم نشسته است،دستم را به طرفش دراز کردم فرهاد محو شد ،شمعی روشن بر کف دستم دیدم که روشن بود داشت می سوخت آب می شد.
همه ی احساساتم با نبودن تو آب می شوند ، مانند شمعی بر کف دستانم ،
romangram.com | @romangram_com