#قهوه_تلخ_پارت_153
کنارش نشستم چشم هایم را بستم سرم را به لبه ای صندلی تکیه دادم هوا را دم و بازدم کردم ،ناگهان صداش توی سرم اکو شد:دوستت دارم اونقدر که از یادم میره نفس بکشم .
زیر لب زمزمه کردم:دوستت دارم اونقدر که از یادم میره نفس بکشم.
چشم هایم را باز کردم به چشم هام زل زده بود:نفس بکش تا منم نفس بکشم.
_می ترسم از روزی که دلبسته نفس هات بشم و تو مال من نباشی.
اخمی کرد :شیرین تو چرا به دلت بد راه میدی؟
بلند شدم چند قدمی دور شدم:به دلم بد راه نمیدم ،تو باید بهم حق بدی...
به طرفم آمد:سرتو بلند کن،چه حقی؟تو فکر می کنی من بهت خیانت می کنم؟
سرم را بلند کردم:نه چرا خیانت،ترس من از یه چیز دیگه است.
_چه چیزی؟نکنه مخالفت خونوادت به خاطر اینکه من بچه پروشگاهیم،آره حدسم درست بود؟
با کلافگی گفتم:نمی دونم چی بگم،تو خودت رو جای من بذار ،باید چیکار کنم؟
از نگاهش می شد فهمید که ناراحته ،ولی لبخندی مصنوعی روی لبش داشت:بسپر به خدا،خدا خودش کریم است کمکمون می کنه.جان من بخند اخم نکن.
لبخندی زدم،دستش را دراز کرد به طرف شاخه ی درختی که روبه رویش بود،شاخه درخت را با دستش تکان داد:من مثل این شاخه ام که تو با اومدنت زندگیم رو زیر و رو کردی.
دستم را گوشه ی شاخه ای درخت گذاشتم،نگاهش کردم:من مثل این برگ هام که ساقه ام تو هستی،بهت متصلم تا ابد.
_نمی دونم از خوشحالی چی بگم.
چشمکی کردم:باید بگی شیرین دیرت نشه.
romangram.com | @romangram_com