#قهوه_تلخ_پارت_145






شب را به امید دیدن فرهاد گذراندم ،چهار طرف اتاق عکس فرهاد را می دیدم تا به طرفش می رفتم چیزی جز خیال نبود،دستمال سفید را بو کشیدم از حیاط بیرون شدم .هوا خوب بود ،احساس خوبی داشتم نمی دانم چرا ولی امروز عجیب خوشحال بودم.خیلی دوست داشتم این خوشحالی سر به فلک بکشد،نگاهی کردم به صندلی که هر روز به انتظار فرهاد می شینم ،فرهاد سرش را بلند کرد لبخندی زد،سر جایم ایستادم مات نگاهش شدم بلند شد به طرفم آمد،چند قدمی از هم فاصله نداشتیم ولی احساس می کردم خیلی ازش دورم.نزدیکم آمد بوی عطرش مرا دیوانه اش می کرد .در حالی که رو به رویم ایستاده بود ،چشم هایم را بستم نفسی کشیدم تا بوی عطرش را وارد ریه هایم شود.لبخندی زیبا ،زیباتر از یاس های عاشق بر لب داشت :سلام خوشحالم که یه روز دیگه خوشحال تر از دیروز می بینمت،از خدا می خوام هر روز سرحال تر از دیروز ببینمت.

لبخندی زدم:سلام منم خوشحالم که پر انرژی می بینمت.

_مگه می شه آدم فرشته ای مثل تو داشته باشه و پر انرژی نباشه؟

احساس کردم قلبم توی دهنم است،دستم را روی دهنم گذاشتم ،سرم را پایین کردم .هربار که به من می گفت:(تو)با همین دو کلمه احساسش می کردم.زیر لب زمزمه کردم:باور کن همه ی زندگیم وابسته به دو حرف است:(تو)تو زیباترین کلمه ای است که تمام دنیا از گفتنش عاجز است ،تو فقط تویی منی ،تو برای منی برای منی که عشق را در نگاه تو تجربه کردم تو خوشبوترین عطری هستی که به من بوی خوش می بخشی.

عطسه ی کرد ،دستش را جلوی دماغش گرفت.آرام گفتم: همان طور که گفته اند

عشق و عطسه را نمی توان

پنهان کرد





حتی یک عطسه ی کوتاه

حتی یک عشق کوچک...

با صدای بلند گفت:براوو به تو.حتی یک عطسه ی کوتاه را حتی یک عشق کوچک را موافقی؟

چشم هایم را کمی درشت کردم:تو فهمیدی من چی گفتم؟!

romangram.com | @romangram_com