#قهوه_تلخ_پارت_144


دلشوره ام زیاد شد احساس تشنگی کردم گلوییم خشک شد:نه ولی خودم از حرف هاش یه چیزهای فهمیدم،پس اونم فهمیده...

امیر سام وسط حرفم پرید:آره اونم فهمیده که من آدم مورد اعتمادی هستم،ازم خواست که باهاش کار کنم.

_دیگه چی گفت؟

صدای خنده ای امیرسام توی گوشم پیچید:هیچی جز سلامتی تو.

لبخندی زدم ،نفسی کشیدم:عالیه.

_شیرین؟

_جان.

سکوت کرد ،منتظرش حرفش بودم:چی بگو.

_بعضی وقت ها بهت حسودیم می شه

نیشخندی زدم:به من چرا؟

_چون خیلی مهربونی و دوست داشتنی به خاطر همین خدا بهترین ها رو توی زندگیت قرار میده،قدرش رو بدون .خیلی دوست داره .

با تعجب گفتم:قدر کی رو؟

_خدانگهدارت شیرین جان.

_بگو قدر کی رو؟

صدای بوق به گوشم رسید،امیرسام گوشی رو قطع کرد.حس ششم امیرسام خیلی قوی بود بیشتر وقت ها بعضی حرف ها را بدون اینکه من بگوییم خودش می فهمید.

romangram.com | @romangram_com