#فرشته_نجات_پارت_96

هم کلیسا های بزرگی هست .

وقتی به آنجا رسیدند ایلسا به شدت تعجب زده شد کلیسا نه تنها از عرض بلند و طولانی بود بلکه ارتفاع

آن هم بسیار زیاد بود جوری که ارشیا بریا دیدن بالای آن سرش آنقدر بالا برد که ارشیا از کارش خنده

اش گرفت : چی می کنی ایلسا ... آبرومون رو بردی ؟

ایلسا به طرفش برگشت : ا ... خوب این جا بلند نمی تونم بالاشو ببینم ... می گم ارشیا گوژپشت نوتردام

هم همین جا بوده ؟

ارشیا : منظورت کازیمودو هست ؟

ایلسا : آره .

ارشیا : توی اون برج خای دوقلو زندگی می کرده ... بیا بریم ببینیمشون .

ایلسا بادیدن مجسمه ها و نگارگری های زیبای گفت : وای ارشیا اینا چه خوشکلن ...

ارشیا : اهمیت این جا هم به همینه .

ایلسا دوربینش را بیرون آورد و شروع به عکس برداری کرد .

ساعت پنج بعد از ظهر به وقت پاریس بود که از سیته ) جزیره ای که کلیسا در آن بود ( بازگشتند و

برای صرؾ ناهار به یکی از رستوران های معروؾ در نزدیکی میدان تروکادرو رفتند .

ایلسا با کمک ارشیا راتاتوی فرانسوی که یک نوع ؼذای سیزیجات بود سفارش داد از طعم آن خوشش

آمد : خوشمزخ است ارشیا !

ارشیا : آره گفتم که خوشمزه است .





ایلسا : امروز خیلی خوش گذشت ... خیلی حال داد .

ارشیا : جاهای خوب تر هم هست بعد از ؼذا می ریم یه چرخی می زنیم و بعد از اون هم می ریم گالری

لافایت ... تقریبا مرکز خریده .

ایلسا دست هایش را به هم کوبید : آخ جون بازار ... من عاشق بازارم .

بعد از ناهار چرخی زدند و به سمت گالری رفتند .

لافایت یک فروشگاه بزرگ فرانسوی است که رد بلوار هاوسمن قرار دارد .

چند ساعتی را به خرید گذراندند ... ایلسا از هروسیله ای که خوشش می آمد بر میداشت ... جوریکه

صدای ارشیا درآمد : ایلسا می دونی پول اینا چقدر میشه ؟ ... بابا تو رو خدا فکر جیب منم باش .

ایلسا یک جفت صندل صورتی رنگ از توی قفسه برداشت و همانطور که به پا می کرد گفت :دندت نرم

شوهرمی باید خرجمو بدی .

ارشیا چپ چپ نگاهش کرد که ایلسا زد زیر خنده : چته بابا می ترسم این طوری نگام می کنی ؟

ارشیا هم خندید : هه ... تو می ترسی ؟ ... جک می گی برام ؟

ایلسا : ا ... خوب اینجا چیزای خوشکل هست دلم می بینه می خواد .

ارشیا : بازار های دیگه هم هست .

ایلسا : خوب بابا من که چیزی نخریدم که !

ارشیا : نه بابا تو اصلا هیچی نخریدی ... فقط ناقابل دو تا سبد رو تا خرخره پر کردی ... به خدا اینا

هیچی نیست .

ایلسا ؼش ؼش خندید : ا ... ارشیا اذیت نکن دیگه !

ارشیا : ایلسا به خدا فقط یه چیز دیگه برداری خفت می کنم .

ایلسا چشم هایش را گرد کرد و با لحن بچه گانه ای گفت : ا ... بی تَبیت ! تَسیدم .

ارشیا : بی تربیت خودتی بیا بریم اینا رو حساب کنیم .

ایلسا زبانش را برای ارشیا بیرون آورد .

ارشیا : لا اله الله ... بیا بریم دیوونه !

ایلسا : برام بستنی بخر تا بیام .





ارشیا خیره نگاهش کرد : کارد بخوره اون شکمت ... دختر مگه اون تو چقدر جا داری عین جارو برقی

هر چی می بینی می کشی بالا ... من موندم تو گه طور چاق نمی شی ؟

ایلسا : حالا چشمم نزن ... خوب هوس بستنی کردم .

ارشیا : ویار داری ؟

romangram.com | @romangram_com