#فرشته_نجات_پارت_94
ایلسا پوزخندی زد : نچ نچ حرؾ حساب که جواب نداره . از جا برخاست و به طور عمد با آن کفش های
پاشنه میخی به روی انگشتان شرمین که از جلوی صندلش بیرون زده بود کوبید که داد شرمین به هوا
خواست : آی نکبت جلوتو نگا کن کور !
ارشیا جلو آمد : ساکت شو شرمین ... بهت اجازه نمی دم به ایلسا توهین کنی .
ایلسا دست ارشیا را گرفت : چیزی نشده که عزیزم بیا بریم اونور .
از کنار شرمین که دور شدند ایلسا زد زیر خنده : این گاز اول بود ... بعدیا رو داشته باش .
ارشیا هم خندید .
ایلسا کنار سوزان و سونام نشست و مشؽول گفت و گو شد که ارشیا صدایش زد : ایلسا !
برگشت : جانم .
ارشیا : جانت بی بلا ... تلفن کارت داره
ایلسا : کیه ؟
ارشیا : پارسا ست از طرؾ مامانت زنگ زده .
زیر چشمی به شرمین نگاه کردم سر تا پا گوش شده بود .
گوشی را از دستش قاپیدم : به سلام جناب سرگرد خودم .
صدای پارسا آمد : سلاک خانوم کوچولوی من خوبی خوش می گذره ؟
ایلسا : اولا من کوچولو نیستم و واسه خودم خانومی شدم بعدشم آره خوبم خیلیم خوش می گذره تو خوبی
؟
پارسا : منم خوبم ... عمه هر چی به موبایل خودت زنگ می زد جواب نمی دادی ؟
ایلسا : تو کیفم بود حواسم بهش نبود تو کجایی ؟
پارسا : من تازه از ماموریت اومدم یه استراحتی می کنم و می رم اداره مامانت اینا این جان .
ایلسا : وای ... بازم ماموریت ؟ ای خراب شه اون اداره رو سرتون ... پارسا چه طور دلت میاد انقدر
دایی و الهه جون رو اذیت کنی ؟ همه ی زندگیت شده کارت ... میدونی مامانت چقدر ؼصه می خوره ؟
بابا یه خورده به زندگیت برس ... بابا دو تا دوس دختر بگیر حال کن ...شاد باش ... همش اخمویی ... اه
اه ... حالم بد می شه وقتی یاد اخمات می افتم ...
پارسا : نصیحت هات تموم شد خانوم بزرگ ؟ایلسا جیػ زد : خانوم بزرگ عمته !
پارسا : منظورت مامان خودته یا عمه یگانه ؟
ایلسا دوباره جیػ زد : پارسا !
پارسا : جانم .
ایلسا : ساکت شو !
پارسا : خوب با من کار نداری مامانت می خواد باهات صحبت کنه .
ایلسا : نه داداشی خدافظ .
پارسا : خداحافظ
بعد از پارسا کمی با یاسمن حرؾ زد و سپس گوشی را به ارشیا برگرداند و برای کمک در تهییه ناهار
یه آشپزخانه رفت .
موقع سرو ناهار وقتی سونام برای صدا زدن بقیه رفت ایلسا از فرصت استفاده کرد و توی ظرؾ ؼذای
شرمین و شمین دو تا مارمولک پلاستیکیه کوچکی که از جلوی تلویزیون برداشته بود انداخت ...
هنگامی که همه سر میز آمدند ایلسا ظرؾ های ؼذا را جلوی آن دو نهاد و چشمکی به ارشیا زد .
بعد از پخش کردن ظرؾ ها کنار ارشیا نشست و مشؽول شد که یک دفعه صدای جیػ شمین و پشت بند
آن جیػ شرمین بلند شد ...
همه با تعجب به آن دو نگاه کردند تا علت جیػ ناگهانیشان را بفهمند ...
بادیدن مارمولک های پلاستیکی خنده شان گرفته بود ...
ارشیا به ایلسا نگاه کرد و او هم چشمکی نثارش کرد .
پیتامرو که از همه نزدیک تر به آن دو بود گفت : چیزی نیست نترسین خانوما پلاستیکیه .
ایلسا سرش را پایین انداخته بود تا لبخند گشادی که روی لب هایش بوجود آمده بود پیدا نباشد
ساعت از سه بعد از ظهر گذشته بود که به هتل برگشتند . کمی استراحت کردند تا عصر برای گردش
romangram.com | @romangram_com