#فرشته_نجات_پارت_83


با من من گفتم : خب ... من ... ...

خانم بزرگ گفت : بهتر نیست ایلسا و ارشیا اول باهم حرفاشونو بزنن ؟ .. البته با اجازه ی آقای فرجود .

بابا : خواهش می کنم اجازه ی ما هم دسات شماست ... ایلسا جان ارشیا رو راهنمایی کن .

از جا برخواستم و به طرؾ حیاط رفتم ... ارشیا هم پشت سرم آمد ...

به صندلی های کنار استخر که رسیدیم گفتم : بفرمایید بشینید .

با خنده نشست : تا حالا اینطور ندیده بودمت .





من : چه طور ؟

ارشیا : تریپ مودبانه برداشتی ناجور ... هر کی تو رو الان ببینه باور نمی کنه تو همون دختری هستی

که هفته ی پیش اون طور تو پارک منو می زدی و نشگون می گرفتی .

من : هنوزم می تونم ...

خندید ... بعد از چند دقیقه گفت : ببین ایلسا تو باید یه چیزایی رو بدونی تا بتونی بهتر تصمیم بگیری

من : چی ؟

ارشیا : ممکنه برات خوشایند نباشه اما بهت کمک می کنه تصمیم اشتباهی واسه آینده ات نگیری و آیندتو

خراب نکنی .

من : ارشیا من از مقدمه چینی خوشم نمی یاد برو سر اصل مطلب .

ارشیا : موضوع نامزدی من و شرمین و علاقه ام بهش رو که حتما شنیدی ؟

سرمو تکون دادم .

ارشیا : من هنوزم به اون علاقه دارم و تا الان نتونستم اونو فراموشش کنم و کسی رو جایگزینش کنم ...

دلمم نمی خواد هیچکسی جای اونو تو قلبم بگیره ... می فهمی ؟

با حالت گنگ نگاهش کردم ... اگه منو نمی خواست پس این جا چه کار می کرد ؟! ...

ادامه داد : حتما الان این سوال تو ذهنت هست اگه من هنوزم شرمینو می خوام پس این جا چیکار می کنم

نه ؟!

... به اصرار مامان و خانوم بزرگ ... من تصمیم داشتم هیچ وقت ازدواج نکنم ... اما شرمین برگشت

... من می خواستم بهش فرصت بدم که خودشو عشقشو بهم ثابت کنه و من برگردم پیشش اما اون بازم

... نفسشو پر صدا داد بیرون : حالام این طوری شده ...

ببین من هیچوقت نمی تونم بهت نزدیک بشم یا باهات رابطه برقرار کنم ... منظورم رابطه ی زناشوییه

... متوجه منظورم می شی ؟... تو حاضری تا آخر عمر با من زندگی کنی با این شرایط ؟ ... مثه یه

خواهر یه دوست ... یه همخونه !...

سرو انداختم پایین و چشمامو بستم ...

احساس می کردم از بلندی به پایین پرتاب شدم ... حس می کردم الانه که اشکم دربیاد ... چه خیال

پردازی هایی که نکرده بودم ... چه رویاهایی که نداشتم ...

ارشیا منو دوس نداشت ... ارشیایی رو که قدر همه دنیا می خواستم دوسم نداشت ...





اما من دوسش داشتم ... خیلی خیلی زیاد ... عشق من بس هر دوتاون بود ... آره بس بود ... اونقدر بهش

محبت می کردم که عاشقم بشه ... از زندگی و جونم براش مایه می ذاشتم ... ارشیا لیاقت داره ... اون

فقط مال منه ... مال خوده خودم ... اونو به هیچکسی نمی دم ... نه شرمین ونه هیچکس دیگه ... اون

باید عاشق من بشه ... من ... باید ذهن و قلب و روحش فقط وفقط جایگاه من باشه ... فقط من !

چشمامو باز کردم و به عمق چشمای آبی رنگ خوشکلش که تموم دنیای من توشون خلاصه می شد نگاه

کردم ... چقدر رنگ چشماشو دوس داشتم ... دریای من بودن چشماش ...

ارشیا : نظرت عوض شد ؟

نفس عمیقی کشیدم : نه !

با تعجب گفت : نه ؟

من : درسته من هنوزم نظرم همونه ... من باهات عروسی می کنم ... اما همین جا و تو همین لحظه

شرط می بندم که برای اینکه تو رو عاشق خودم کنم تمام تلاشمو بکنم .

پوزخندی زد : محاله ! رویای قشنگیه ... اما محاله !


romangram.com | @romangram_com