#فرشته_نجات_پارت_82

از خدا ، آرزو می کردم

امروزه ، روزی که می خواستم

دست این عشقو من رو کردم





امروزو من به تو مدیونم

دنیامی من ازت ممنوم

این عشقو با همه خوبی هاش

دارم از تو قدرتو می دونم

با تو می مونم ، می بالم ، به تو و این عشق دیوونه

حالا تو چشمام ، نگا کن ، جز ما این حسو کی میدونه

با تو می مونم ، می بالم ، به تو و این عشق دیوونه

حالا تو چشمام ، نگا کن ، جز ما این حسو کی میدونه

خیلی ارشیا رو دوس داشتم ... خیلی زیاد ... خوشحال بودم که دارم بهش میرسم ... اون روزا نمی

خواستم به چیزای بد فکرکنم ... فقط ارشیا ... حس خوب دوست داشتنش ... حس مالک بودنش ... حس

یکی شدنش ... همه و همه فقط مال من بود و بس ...

جز تو هیچی توی این دنیا ، واسه من جاذبه نداره

نمی تونه چشام یه لحظه ، از نگاه تو چشم برداره

جز من تو خواب و تو بیداری ، اسم تو رو لب کی بوده

تا این لحظه که کنارمی ، کی می دونه حالم چی بوده

با تو می مونم ، می بالم ، به تو و این عشق دیوونه

حالا تو چشمام ، نگا کن ، جز ما این حسو کی میدونه ...

فصل 16

از صبح کلی استرس و دلهره داشتم و سا ؼر هم مدام مسخره ام می کرد . توی اتاق نشسته بودم و

گوشت ناخونمامو میخوردم

ساؼر با دست روی دستم کوبید و گفت : نکن بچه ، حیؾ ناخن به این قشنگی نیست که هی می خوریش

... گشنته برو پایین یه چیزی بلمبون .

من : کلی استرس دارم ساؼی .





خندید: حالا حقته تلافی روز خواستگاریمو سرت دربیارم .

در همین لحظه زنگ زده شد .

با عجله از جا بلند شدم و به سمت در رفتم که در باز شد و مهرام اومد تو : ایلسا بیا اومدن وخودش به

سمت ساؼر رفت .

قبل از اینکه از اتاق خارج بشم گفتم : اتاقمو به گند نکشین خواستین کاری کنین تراس هست .

ساؼر با عصبانیت به سمتم آمد که به سرعت از اتاق خارج شدم .

وارد سالن پذیرایی شدم و با صدای نسبتا آرومی سلام کردم . صدؾ جون مامان ارشیا با خنده بؽلم کرد :

سلا م به رو ماهت عروس خوشکلم .

با خجالت سرمو پایین انداختم و پس از سلام و احوال پرسی با بقیه کنار مامان نشستم .

تازه داشتم می فهمیدم دو ماه پیش ساؼر بیچاره چه کشیده تو مراسم خواستگاریش ... همه از هر دری

صحبت می کردن جز موضوع اصلی ...

زیر چشمی به ارشیا که بدون هیچ حالت خاصی نشسته بود و به بقیه نگاه می کرد نگاه کردم ...

بالاخره بابای ارشیا صحبت را به ما کشاند : خب دیگه نوبتی هم باشه نوبت بحث اصلی هست که ما به

خاطرش این جا هستیم و با اجازه ی آرش جان و یاسمن خانوم ، می خوام ایلسا رو واسه ارشیا

خواستگاری کنم .

بابا : اجازه ی ما هم دست شماست. از نظر من و یاسمن ارشیا جان جوان خوب و برازنده ای هست و

می تونه دختر ما رو خوشبخت کنه ... اما خوب نظر خود ایلسا شرطه .

بابای ارشیا رو به من گفت ایلسا جان این پسر ما دیده و شناخته شده است ... نظرت چیه ؟

همه ی نگاه ها به سمتم بود داشتم آب می شدم از خجالت ... تا حالا اینقدر خجالت نکشیده بودم ...

romangram.com | @romangram_com