#فرشته_نجات_پارت_79
ارشیا خندید ...
از دیدن بلندی دوباره ترس برم داشت ... خودمو دوبارهبه ارشیا نزدیک کردم که بلند تر خندید ...
ارشیا : فکر نمی کردم انقدر ترسو باشی
من : من ترسو نیستم ... فقط از بعضی چیزا می ترسم .
ارشیا : مثلا ؟
من : بلندی ... روح ... فیلم ترسناک جنی ... داستانای ترسناک ...
ارشیا : اونوقت از چیا نمی ترسی ؟
من : مار مارمولک موش قورباؼه تاریکی و خیلی چیزای دیگه .
دیگه چیزی نگفت .. از ترن که پیاده شدیم سرم گیج می رفت ...
روی صندلی نشستم و گفتم : خدا خفت نکنه ارشیا !
ارشیا : به من چه !
با حرص گفتم : می زنمتا !!!
باخنده گفت : واااای ... مامانم اینا !
بامشت به پهلوش زدم : بی تربیت ! ... اصلا تو این جا چی می خوای ؟
ارشیا : پس کجا باید باشم ؟
من : برو بستنی و چیپس و پفک و لواشک بخر .
نگاهی بهم انداخت و گفت : دیگه چی ؟ ... تو رو خدا یه وقت تعارؾ نکنی هااا؟! چیز دیگه ام می
خوای بگو .
من : نه همینا کافیه .
ارشیا : خیلی پر رویی !
من : مرسی . همه همینو می گن حالا برو یه چیزی بخر بیار گشنمه .
من : پاشو باهم بریم .
از جا برخواستم : بعدم بریم قایق سواری .
نگاهم کرد و سرش را تکان داد .
تا ساعت سه و نیم تو پارک بودیم بعدم برای خوردن ناهار به رستورانی در خیابان ولی عصر رفتیم .
مشؽول خوردن ؼذا بودیم که موبای ارشیا زنگ خورد :بله !
... -
ارشیا : سلام رستورانیم .
... -
ارشیا : نه نمی پوکم تو مواظب خودت باش .
... -
ارشیا : باشه میام .
... -
ارشیا : باشه خداحافظ .
من : کی بود ؟
ارشیا : ستاره .
من : چی گفت ؟
ارشیا : رفته خونه ی شما تو رو که رفتم برم دنبالش .
سرمو تکان دادم و دوباره مشؽول شدم ...
بد از ؼذا کمی توی شهر چرخ زدیم و سپس به خانه رفتیم .
در سالن را باز کردم و با سرو صدا وارد شدم ارشیا هم پشت سرم : سلام ... سلام ... به اهالی منزل !
مامی ... ددی ... فرهادی ... من اومدم
وارد سالن سالن که شدم کلی تعجب کردم علاه بر ستاره مامان ارشیا و آیلار و خانم بزرگ هم اونجا
بودن : ا ... سلام !
romangram.com | @romangram_com