#فرشته_نجات_پارت_78



و قبل اینکه فرصت حرؾ زدن رو پیدا کنه قطع کردم و شماره اش را توی لیست رد تماس ذخیره کردم

و گوشی را به طرؾ ارشیا گرفتم که متوجه شدم بهم خیره شده و داره می خنده .

من : وا ... چرا می خندی ؟

ارشیا : هیچی بابا .

من : خوب اگه آشتو خوردی پاشو بریم بازی .

از جا برخاستیم و همراه هم به طرؾ وسیله های بازی رفتیم .

ارشیا : بریم ترن ؟

با ترس گفتم : وای نه تو رو خدا من می ترسم .

ارشیا : ترس که نداره . خیلی هم حال میده بیا بریم .

من : نمی یام .

دستمو گرفت و به سمت صؾ ترن هوایی برد : همینجا تو صؾ وایسا تا من برم بلیط بگیرم .

من : ا ... ارشیا من می ترسم .

ارشیا : مگه نگفتی می خوای بازی کنی ؟ خوب اینم بازی ... ببینم نکنه انتظار داری ببرمت سوار این

سرسره های نی نی کوچولو ها ؟

من : نخیرم اما من از ترن می ترسم .

ارشیا : ترس نداره من پیشتم .

این را گفت و به طرؾ گیت بلیط فروشی رفت .

زیر لب ؼر ؼر کردم : زور گو دیکتاتور .

دختری که جلوم ایستاد بود خندید ... فکر کنم حرفمو شنید .

چند دقیقه بعد ارشیا اومد : بیا اینم دو تابلیط .

با اخم گفتم : به من چه زورگو !

خندید : به درک خودم می گیرمشون .

بالاخره نوبتمان شد . با ترس سوار شدم همین که یه خورده سرعت گرفت شروع کردم به جیػ کشیدن ...





ارشیا هم ؼش ؼش بهم می خندید ... وقتی از روی بلندی به پایین سرخورد آن چنان جیػ بلندی کشیدم که

به سرفه افتادم ...

چنگ انداختم به بازوی ارشیا و یه نشگون محکم ازش گرفتم که دادش در اومد ... با مشت محکم به

دستش می کوبیدم ...

ارشیا : چته !

جیػ زدم : می ترسم دیوونه !

خندید : به درک !

محکم تر نشگونش گرفتم ... گریه ام گرفته بود ... سرمو روی بازوی ارشیا گذاشتمو و چشم بستم ...

اشکام تند وتند پایین می اومد ...

با سرعت گرفتن ترن گریه ی منم سرعت می گرفت ... بدجور ترسیده بودم ... دیگه جیؽم نمیکشیدم و

فقط گریه می کردم ...

ارشیا که متو جه شده بود گفت : ایلسا ... ایلسا داری گریه می کنی ؟

هیچی نگفتم .

سرمو از رو بازوش بلند کرد و گفت : نگا تو رو خدا مثه بچه کوچولوها ... چرا اینطوری می کنی ؟

با هق هق گفتم : می تر ... سم .

با خنده دست دور گردنم انداخت و در آؼوشم گرفت : آخی نی نی کوچولو ... .

سرمو تو سینه اش پنهان کردم ... بینیم از عطرش پر شد ... با لذت چشم بستم ... لبخندی رو لبم ظاهر

شد .. دیگه نمی ترسیدم ... ارشیا باهام بود ...

سرمو بالا آوردم جوریکه نفس هاش به گردنم می خورد ... داغ شدم ...

ارشیا : خوش می گذره ؟

با خجالت کمی ازش فاصله گرفتم .

ارشیا : وای که چقدرم تو خجالتی هستی ؟!

دستشو نشگون گرفتم که یه دفعه از بلندی سر خوردیم و همزمان جیػ بلندی کشیدم ...

romangram.com | @romangram_com