#فرشته_نجات_پارت_247
ایلسا : کتک می خوای ؟
بردیا : هنوز دست بزن داری ؟ ارشیا پاشو برو طلاقش بده دوباره تریپ ؼم بر داره که کسی جرئت
نکنه از صد متریش رد شه
ارشیا دست دور گردن او انداخت : عمرا یه لحظه از خودم جداش کنم
بردیا رو به بقیه گفت : منم زن می خوام بابا این همه می گم چرا برام نمی گیرید ؟!
مهوش : خوب تو بگو کیو می خوای بریم برات بگیریم
بردیا سرش را پایین انداخت : خوب خودتون یکی رو پیدا کنید
مهوش : از کجا از تو سک سک ؟
بردیا : مامان شما هم ؟
ایلسا : خوب راس می گه از تو سک سک برات زن بگیره ؟
بردیا : نه ولی تو همکاری دوستی آشنایی بالاخره یکی پیدا میشه
ایلسا : جدی می گی ؟
بردیا : آره واسه چی باید شوخی کنم ؟
ایلسا : هیچی آخه تو دیوونه ای هرچی از دستت بر میاد
بردیا : ارشیا جلو زنتو بگیر تا بلند نشدم براش
ارشیا : تو ؼلط می کنی
همه خندیدند
بردیا : پر رو ها اصلا خودم بهترین زن رو میگیرم
ایلسا : برو بگیر کی بهت کار داره ؟!
بردیا : بله که می گیرم اصلا مامان آماده ا شآخر همین هفته میریم خواستگاری
مهوش خندید : باشه بریم
بردیا : شوخی نکردما ؟
ساؼر : خواستگاری کی ؟
بردیا : خواستگاری ننه ی عمه ی مادر بزرگم
همه خندیدند و ایلسا گفت : مسخره ی دیوونه
آن شب تا نیمه شب همه گفتند و خندیدند ... تارلا و فرهاد به خاطر کودک چندماهشان که خوابیده بود
زودتر از همه به خانه شان رفتند ...
بعد از رفتن همگی ارشیا امیر و ایلسا النا را روی کاناپه به خواب رفته بودند بؽل کردند و به اتاق
خوابشان بردند ... سپس ارشیا وارد دستشویی شد و ایلسا هم به اتاق خوابشان رفت تا لباسش را عوض
کند پس از پوشیدن لباس خواب کوتاه قرمز رنگش روی تخت دراز کشید و منتظر ارشیا شد ... با اینکه
دفعه اولی نبود که شب را با هم می گذراندند اما استرس و ترس خاصی داشت ... بالاخره انتظارش به
پایان رسید و ارشیا وارد شد همزمان با ورود او ، او هم در جایش نشست ... ارشیا با نگاهی خیره
نگاهش می کرد و آرام به تخت نزدیک می شد
در کنارش روی تخت نشست و با حرکتی او را درآؼوش کشید و کنار گوشش زمزمه کرد : می خوای
منو بکشی ؟
ایلسا آهسته گفت : خدا نکنه
ارشیا : با این لباسی که پوشیدی و این ارایش خوشکل دیوونم می کنی
ایلسا شرمگین شد و ارشیا با لذت او را در آؼوش داشت و در همان حال روی تخت دراز کشید ... تپش
قلب هر دو بالا رفته بود و بی وقفه میزد ... ارشیا او را روی تخت خواباند و خودش روی او خم شد :
ایلسا !
ایلسا : جانم !
ارشیا : خیلی دوست دارم
ایلسا : منم دوست دارم ... ارشیا !
ارشیا : جان ارشیا !
romangram.com | @romangram_com