#فرشته_نجات_پارت_232

بیرون کردم

ارشیا : دروغ می گی

ایلسا : نخیر دروغ نمی گم من خیلی وقته دیگه هیچ احساسی بهت ندارم





ارشیا : دروغ میگی من میدونم

ایلسا : ارشیا ازت خواهش می کنم ولم کن چرا دست از سرم بر نمیداری بفهم و بزار راحت باشم

ارشیا : نمی تونم تو بفهم نمی تونم

ایلسا : می تونی فکر کن من اصلا تو زندگیت وجود ندارم

ارشیا : حضورت انقدر پر رنگه که هم چین چیزی امکان نداره !

ایلسا سرش را برگرداند و به سمت جاده به راه افتاد ارشیا از پشت به او نگاه کرد صدایش زد : ایلسا !

آنقدر با احساس گفت که ایلسا نتوانست خودش را کنترل کند و به سمت او برگشت ... ارشیا زمزمه کنان

گفت : این قدر زور فراموشم کردی بی وفا ؟ این بود عشقی که اون همه ازش دم میزدی ؟ با یه سال

دوری همش دود شد و رفت ؟!

ایلسا سر برگرداند تا به سمت خیابان رود اما در یک لحظه ماشینی با سرعت از رو به رو به سمتش آمد

... برای یک لحظه مؽزش از کار افتاد و همان جا خشکش زد ... تنها چیزی که فهمید صدای داد ارشیا

بود : ایلسا .....

* * * * *

ایلسا به ضربه ای که بهش زده شد به سمت دیگر خیابان پرت شد و روی زمین افتاد ...

ارشیا با سرعت به طرفش دوید ... ایلسا ؼرق در خون وسط خیابان افتاده بود ... ارشیا بهت زده

نزدیکش شد و سرش را در آؼوش کشید : ایلسا ... چی شدی فدات شم ؟ ... ایلسا عزیزم یه چیزی بگو

چرا حرؾ نمی زنی ؟

مردم همه دورشان جمع شدند راننده پس از برخورد به سرعت گاز داد و رفت ...

مردی ماشینش را جلو آورد و رو به او گفت : آقا بیا بزارش تو ماشین ببریمش بیمارستان ، ایلسا را در

آن گذاشت و خودش هم کنارش نشست و او را به سمت بیمارستان برد ...

جلوی بیمارستان او را دوباره در آؼوش گرفت و به سرعت به طرؾ اورژانس برد ... او را روی

برانکارد گذاشتند و به سمت اتاق عمل بردند ارشیا با چشمانی گریان جلوی در اتاق عمل چمپاته زده بود

... بعد از دو ساعت دکتر از اتاق بیرون آمد و ارشیا به سمتش هجوم برد : چی شد دکتر ؟ حالش

چطوره ؟

دکتر نگاهی به چشمان سرخ او انداخت و پرسید : شما چه نسبتی با ایشون دارین ؟





ارشیا : من ... شوهرشم !

ارشیا پر استرس رو به او پرسید : حالش خوبه دکتر ؟

دکتر : ما تموم تلاش خودمون رو کردیم ... به سر ایشون ضربه وارد شده همچنین قسمت نخاعشون ...

فعلا ایشون بیهوشن و ما فعلا هیچی نمی تونیم بگیم تا ایشون بهوش بیان

ارشیا : کی بهوش میاد

دکتر : اونش دیگه دست خداست ... ممکنه یه ساعت دیگه یه روز دیگه یه هفته دیگه یه ماه دیگه یه سال

دیگه و یا شایدم ... تنها کاری که می تونید بکنید اینه که واسش دعا بکنید

و رفت ...

چشم های ارشیا پر از اشک شد ... روی صندلی نشست و سرش را میان دست هایش گرفت و نالید :

خدایا ... .

گوشی اش را بیرون کشید تا به خانواده ی او خبر دهد موبایل فرهاد را گرفت و منتظر ماند ... چند

لحظه بعد صدای فرهاد در گوشی پیچید : بله ؟

ارشیا با صدای گرفته ای گفت : الو ... فرهاد ؟

فرهاد : الو ارشیا تویی ؟

ارشیا دوباره زد زیر گریه : فرهاد ؟!

فرهاد نگران پرسید : چی شده ارشیا ... داری گریه می کنی ؟

ارشیا : فرهاد ... ایلسا !

romangram.com | @romangram_com