#فرشته_نجات_پارت_224

ارشیا حال خاصی داشت ... از این که او در آؼوشش بود ناراحت بود هر کاری می کرد نمی تونست

خود را راضی کند که دستانش را دور او حلقه کند بالاخره کاملا ناراضی آهسته دستانش را روی کمر او

گذاشت

شرمین از او فاصله گرفت ... برای یک لحظه صورت شرمین را ایلسا دید ... با همان لبخند شیرین و

همان چشم های قهوه ای خوشکل ... بی اراده لبخند پهنی زد و او را به سرعت و با لذتی وافر در آؼوش

گرفت و کنار گوشش گفت : دوست دارم ... خیلی دوست دارم ایلسا !

هر دو خشکشان زد ... به آرامی از هم فاصله گرفت ... شرمین نگاه پر تعجب و سوالش را به او دوخت

... ارشیا از جا برخاست و بی هیچ حرفی به اتاقش رفت ...

* * * * *

روی تخت دراز کشیده بود و به سقؾ خیره شده بود ...

نمی فهمید چه بلایی به سرش آمده است ... با خودش گفت : من دوسش ندارم ... دوسش ندارم ... ندارم

... ندارم ... ندارم ... ندارم ... دارم ... دارم ... دوسش دارم ... خیلی زیاد ... دلتنگشم بی نهایت ... من





عاشقش شدم بی اونکه بخوام ... اشک از گوشه ی چشمش جاری شد ... من چطور این همه مدت

نفهمیدم بی اون هیچم ... چطور نفهمیدم دوسش دارم ... من عاشق بودم ... چرا ؟ اصلا کی ؟ ... کاش

می شد الان پیشم باشه و من بتونم تو اون چشمای شفافش نگاه کنم ... خدای بزرگ چرا این طور شد ؟

... من که عاشق شرمین بودم ... نه نبودم ... من فقط ایلسای کوچولو و دوست داشتنی خودمو دوس

داشتم ... دلتنگشم و دوس دارم ببینمش ...

کاش می شد تا ببینی من این جا چه تنهام

وقتی که تو نباشی به هم می ریزه دنیام

حالا دارم می فهمم تو این مدت دوری چرا همیشه و همه جا اونو میدیدم و همیشه به یادش می افتادم ...

دلم تنگ بود واسش ...

از هر جا رد می شم میاد عکست رو به روم

سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم

دارم آروم آروم مرگو به جون می خرم

دیدی چی اومد سرم ؟ دیدی چی اومد سرم ؟

این همه وقت کنارش بودم و نفهمیدم که به وجودش نیاز مندم ... چطور نفهمیدم که بی اون نمی تونم

بمونم ... چظور نفهمیدم عاشقش شدم ... من که قرارم عاشقی نبود ... من نباید عاشق می شدم ... نباید

...

دنیای من بعد از تو نابوده

بس کن برای رفتنت زوده

باید بفهمی مرد این خونه

تا پای جونش عاشقت بوده





دستانش را روی سرش گذاشت و نزدیک پنجره رفت و روی لبه ی آن نشست و به ماه خیره شد : یعنی

ایلسا منو دوبازه قبول میکنه ؟ یعنی باور می کنه من دوسش دارم ؟ با وجود اون همه اذیت و آزاری که

از جانب من دیده ؟ ... آره عروسک کوچولوی من از همه ی دنیا مهربون تره ... می بخشتم می دونم ...

من بی قرار اما تو خونسردی

انگار نه انگار عاشقم کردی

گریه ام گرفت از بس صدات کردم

من گریه کردم تا تو برگردی

اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و روی صورتش سر خورد : می رم دنبالش ... ازش می خوام

برگرده پیش من ... اون که منو دوس داره منم دوسش دارم دیگه همه چی هله ...

خم شد و الاؼی را که کنار پنجره بود برداشت ... همان عروسکی بود که ایلسا شب عید به او داده بود

... الاغ را در آؼوش گرفت ... بوی ایلسا را می داد

با من بمون شیرین ترین لیلا

فرهاد تو بدجوری مجنونه

romangram.com | @romangram_com