#فرشته_نجات_پارت_214

تلناز : نمی دونم هر کاری می کنم آروم نمی شه

ایلسا او را از آؼوشش گرفت و گفت : شیرش رو بده بش بدم .

تلناز شیشه شیر را مقابل او گرفت ... ایلسا النا را روی دست خود خواباند و با دست دیگرش شیر را به

دهانش برد و در همان حال پرسید : فقط تو بؽل خودم آرومه ... امیر کجاست ؟

تلناز : خوابش برده

ایلسا : چرا اینا هنوز این جان ؟

تلناز : کیا ؟

ایلسا : خونواده مهراد

تلناز نگاهش کرد و گفت : نمی دونم ... اما الان دیگه باید برن

ایلسا : اوؾ ...

النا را که خوابش برده بود در آؼوش کشید و به سمت اتاقش به راه افتاد قبل از رفتن از تلناز پرسید :

امیر کجا خوابه ؟

تلناز : تو اتاق سابق فرهاد

ایلسا به سمت اتاق فرهاد به راه افتاد از پله ها بالا می رفت که الهه صدایش زد : ایلسا جان ؟

به عقب برگشت : جانم زن دایی ؟

الهه : کجا میری عزیزم

ایلسا : می رم النا رو بزارم پیش امیر ، خوابش برده

الهه : امیر حسین که با فرهاد رفته بیرون

ایلسا : کجا ؟ ... تلناز که گفت خوابه ؟

الهه : بیدار شد و با فرهاد رفتن خونش یه سری وسیله بیارن

ایلسا : باشه خوب من برم النا رو بزارم





الهه : بعدش زود بیا زشته اصلا پیش مهمونا نموندی

ایلسا نگاهی به درون پذیرایی نشست و با پوزخند گفت : ابنا خودشون صابخونن .

الهه : زشته دختر

ایلسا سر تکان داد : باشه میام بزارین برم النا رو بخوابونم

الهه : برو

وارد اتاق فرهاد شد و در را بست ... النا را روی تخت گذاشت و دورش را با بالشت پوشاند ا به پایین

نیفتد ... چشمش به عکس دسته جمعیشان افتاد ... دست برد و آن را برداشت و به آن نگاه کرد ... ایلیا ،

فرهاد ، ساؼر ، پارسا ، سپیده ، پدرش ، مادرش و خودش به ترتیب کنار هم نشسته بودند ... دستی روی

چهره ی پدرش کشید ... اشک در چشمانش حلقه زد : بابایی زود بود بری ... هنوز به حمایتت نیاز

داشتم ... اون از اون ارشیا که ترکم کرد اینم از شما ...

اشک هایش را پاک کرد و از جا برخاست و پایین رفت ... کنار مادرش توی پذیرایی نشست و به میز

خیره شد ... با صدای ستاره به او نگاه کرد : خوبی ایلسا جان ؟

ایلسا لبخند تلخی زد : بدک نیستم ... یه نفسی میاد و میره

ستاره : مامانت گفت سرپرستیه دو تا بچه رو قبول کردی ؟ راحتی باهاشون ؟

ایلسا : آره ... خیلی دوسشون دارم ... تنهاییمو برام پر کردن

ستاره : اگه اشتباه نکنم اسماشون امیرحسین و الناست نه ؟

ایلسا : آره ... راستی ازدواجت مبارک

ستاره : ممنونم

ایلسا : ببخشید تو مراسمت شرکت نکردم

ستاره : خواهش می کنم ... مراسمی هم نگرفتم فقط یه مراسم دور همی با فامیل های نزدیک گرفتیم

ایلسا : خوشبخت باشین

ستاره : مرسی

دیگر حرفی نزدند ... ایلسا چشم هایش را چرخاند و نگاهش در نگاه خیره ی ارشیا گره خورد ... بر

خود لرزید ... هرچه کرد نتوانست نگاهش را از نگاه او برگیرد ... هر دو فارغ از همه جا در نگاه هم





romangram.com | @romangram_com