#فرشته_نجات_پارت_213
گریه ادامه داد : بابایی ... چرا تنهام گذاشتی ؟ ... بابایی چشماتو باز کن ببین منم ... ته تؽاری وروجکت
... پاشو و یه بار دیگه بهم بگو وروجک ... بابا من طاقت تنهایی رو ندارم ... مگه من چقدر طاقت دارم
چرا همتون دارین ترکم می کنین ؟ ... مگه من چقدر می تونم بی شماها بمونم ؟ ...
کیارش به کنارش آمد و او را بلند کرد و گفت : بسه دیگه ایلسا این طوری از بین میری عمو جان !
ایلسا بی حال کناری نشست و به خاک کردن پدرش خیره شد و آرام آرام اشک ریخت ...
ارشیا جایی دور تر کنار درختی ایستاده بود و به ایلسا خیره شده بود ... حس می کرد اشک های ایلسا
مانند خاری در قلبش فرو می رود ... دلش می خواست می توانست برود و او را درآؼوش بگیرد و از
او بخواهد که اشک نریزد حیؾ که نمی توانست ...
بعد از مراسم خاک سپاری به سمت خانه به راه افتادند ... ایلسا با حالتی زار آرام آرام به سمت ماشین
حرکت می کرد ... سرش گیج می رفت و دهانش بد طعم شده بود ... دستش را به سرش گرفت و محکم
شقیقه اش را فشار داد ... ارشیا با نگرانی نگاهش می کرد ...
در یک لحظه چشمانش سیاهی رفت و از حال رفت ... ارشیا با دیدن او به سرعت نزدیکش آمد و قبل از
اینکه روی زمین بیفتد او را در آؼوش گرفت ...
سپیده نگران جلو آمد : چش شد ؟ باز از حال رفت ؟
ارشیا او را بلند کرد و به سمت ماشین برد ... سپیده در عقب ماشین فرهاد را باز کرد و گفت : بزارینش
این جا
ارشیا به آرامی جلو رفت و او را روی صندلی خواباند ... دست و پاهایش را هم جمع کرد و سرش را
بالا برد ... برای چند لحظه نگاهش روی صورتش خیره ماند ... حس خاصی داشت ... وسوسه ی
بوسیدن صورت او در جانش افتاده بود ... نگاهی به عقب کرد ... کسی حواسش به آن دو نبود ... خم
شد و بوسه ی آرامی به روی چشم بسته ی او زد ...
قلبش محکم می کوبید ... دست ایلسا را محکم در دست فشرد ...
تارلا پیششان آمد : آقای مهراد اجازه می دیدن ؟!
ارشیا به خود آمد و از جا برخاست : اوه ... بله بفرمایید
تارلا نبض او را در دست گرفت و به فرهاد گفت که قبل از رفتن به خانه سرمی بگیرد تا برای او وصل
کند ... همه با هم به سمت خانه به راه افتادند تا پذیرای مهمانان باشند ...
امیر حسین با دیدن آن ها دوان دوان پیش آمد و به تارلا گفت : زن دایی ... مامانیم چش شده ؟
نگاه پر از تعجب ارشیا و خیلی های دیگر به سمت او برگشت ...
تارلا دستی به سرش کشید : چیزی نیست عزیزم ، یه خورده حالش بد شده
امیرحسین : خوب میشه ؟
تارلا : آره عزیزم یه آمپول بزنم بهش خوب می شه
امیرحسین : نه ... آمپول نزن دردش میاد
تارلا لبخندی زد : آروم می زنم دردش نیاد ... باشه ؟
امیرحسین سرش را تکان داد
تارلا : خوب حالا برو مراقب خواهرت باش که مامانت اگه بیدار بشه بگه چه پسر خوبی داشتم مواظب
خواهرش بوده
امیرحسین : باشه
فرهاد ایلسا را روی تخت خواباند و تارلا سرمش را به او وصل کرد ... ساعتی بعد بهوش آمد ... سرم
را از دستش کند و پایین رفت ... تقریبا همه ی مهمان ها رفته بودند و تنها خانواده ی مهراد و پدر و
مادر تارلا مانده بودند ... دستش را به میله ها گرفت و آرام از پله ها پایین آمد ... نگاه ارشیا به سمتش
رفت ... با اینکه رنگش پریده بود و نسبت به گذشته لاؼر تر شده بود اما هنوز هم زیبایی خود را حفظ
کرده بود
با صدای آرامی سلام کرد و به سمت آشپزخانه رفت ... نگاه ارشیا تا آخرین لحظه با او بود ... تلناز النا
را در آؼوش داشت و سعی می کرد او را آرام کند با دیدن ایلسا گفت : واسه چی اومدی پایین ؟
ایلسا : تو اتاق می موندم واسه چی ؟ ... این چشه ؟ و به النا اشاره کرد
romangram.com | @romangram_com