#فرشته_نجات_پارت_211


خودش را روی مبل رها کرد : دارم می میرم از خستگی ... یه شربتی چیزی بیار رفع تشنگی کنم .

ترلان به سرعت به آشپزخانه رفت و با لیوانی بزرگ محتوی شربت پرتقال بیرون آمد : بیا مادرجون

بخور عزیزم .

لیوان را یه ضرب سر کشید و روی میز گذاشت : پدرشوهر تارلا حالش دوباره بد شده

ترلان : دوباره ؟

تیروانا : آره ... امروز زنگ زد بهم گفت مثکه قلبش دوباره مشکل پیدا کرده

ترلان : انشالله خدا خودش شفاش بده

تیروانا : امروز اگه می تونین یه سر بریم بیمارستان عیادتش

ترلان : باشه بزار بابات بیاد

از جا برخاست : خوب تا اون موقع من میرم یه استراحتی بکنم

ترلان : باشه عزیزم

* * * * *

چشم هایش را از هم گشود و به ساعت نگریست : اوؾ نهه ... چرا انقدر دیر بیدار شدم





به سرعت از جا برخاست و به طرؾ دستشویی رفت و در همان حال داد زد : ایلسا پاشو یه صبحونه

درست کن دیرم شده ...

دسته ی در توی دستش خشک شد ... سر در گم سرش را تکان داد : اَه لعنتی ... چرا نمی خوام بفهمم

اون رفته

وارد دست شویی شد و در را بهم کوبید ...

پس از پوشیدن لباسش از عطر اهدایی ایلسا زد و به سمت شرکت به راه افتاد

مشؽول رانندگی بود که تلفن همراهش زنگ خورد ... دکمه ی اتصال را زد : بله مامان ؟

صدؾ : ...

ارشیا : سلام خوبم شما خوبین ؟

صدؾ : ...

ارشیا : نه داشتم می رفتم شرکت

صدؾ : ...

ارشیا : نه ! چطور مگه ؟

صدؾ : ...

ارشیا : جدی میگین ؟

صدؾ : ...

ارشیا : کی این طور شد ؟

صدؾ : ...

ارشیا : واقعا ؟! باشه من میام کی هست ؟

صدؾ : ...

ارشیا : نه میام دنبالتون

صدؾ : ...

ارشیا : باشه باشه ... ساعت چهار میام خوبه ؟





صدؾ : ...

ارشیا : نه قربانت

صدؾ : ...

ارشیا : باشه خداحافظ

تلفن را قطع کرد و دستش را به پیشانی اش گرفت : اوه خدایا ... بیچاره خانوادش !

* * * * *

پس از خواندن نماز ظهر و عصرش گوشی اش را برداشت و به تارلا زنگ زد : الو سلام تارلا

تارلا : سلام خوبی ؟ چه خبر از بابا ؟


romangram.com | @romangram_com