#فرشته_نجات_پارت_210
ایلسا : حالا باید به من بگی ؟ کدوم بیمارستان ؟
فرهاد :همون بیمارستان خودشون ... می خواد ببینتت
ایلسا از جا برخاست : پس چرا منتظری پاشو بریم
فرهاد : بچه ها می برم تو ماشین تو هم بپوش بیا ...
ایلسا : النا رو ببر تا من امیر و بیدار کنم و لباس تنش کنم
فرهاد سر تکان داد
ایلسا سریع امیرحسین را از خواب بیدار کرد و لباسی تنش کرد و همراه هم پایین رفتند
وارد محوطه ی بیمارستان که شد با عجله از ماشین پیاده شد و از پله ها بالا رفت و به سمت ccu دوید
... مادرش را مقابل درب آن جا دید : مامان بابا چش شده ؟
یاسمن با گریه گفت : نمی دونم تو خونه بودم زنگ زدن گفتن حالش بد شده
ایلسا : نگفتن چش شده ؟
یاسمن : می گن از قلبشه
در همین موقع دکتری که از دوستان پدرش بود از ccu بیرون آمد به سمتش رفت : حال بابام چطوره
دکتر ؟
دکتر : اومدی دخترم بابات یه هفته است مدام سراؼتو می گیره
ایلسا النا را که توی دستانش بود به دست مادرش داد و به دنبال دکتر داخل شد ... با پاهایی لرزان
نزدیک تخت پدرش شد ... مقابل آن که رسید دکتر آن ها تنها گذاشت ... آرش چشم بر هم گذاشته بود ...
ایلسا با چشمانی پر اشک نزدیک تر رفت وبالای سر پدرش ایستاد ... آرام خم شد و سر آرش را بوسید
... آرش چشم گشود و نگاهش در نگاه ؼرق در اشک ایلسا برخورد ...
ایلسا با گریه گفت : بابایی ؟!
آرش آرام خندید : اومدی عزیز دلم
ایلسا : آره بابایی ... ببخشید که اذیتت کردم
آرش : نه عزیزم تو منو ببخش که دعوات کردم
ایلسا : بابایی ! و آرام آرام اشک ریخت
آرش : جان بابایی ... عزیزم چرا گریه می کنی ؟
ایلسا : اگه بلایی سرتون بیاد من چیکار کنم ؟
آرش دستش را دراز کرد و ایلسا دستش را گرفت : عزیزم ... تو رو که دیدم می تونم با خیال راحت
جون به عزرائیل بدم
ایلسا : بابایی این حرفا چیه ؟!
آرش خندید : بچه هات خوبن ؟ مامانت بهم گفت دو تا عروسک داری
ایلسا : آره بابایی دوس داری ببینیشون ؟
آرش : دیدمشون
ایلسا با تعجب گفت : از کجا ؟
آرش : فکر کردی من اینقدر بدم که بچمو فراموش کنم ؟ نه بابا جون ... همیشه یم اومدم در خونه و مهد
کودک بچه ها و از دور می دیدمتون
اشک در چشمانش حلقه زد : بابایی
آرش : جان دلم ... دلم واسه بابایی گفتنات تنگ شده بود
ایلسا : تو فقط بابایی منی ... فقط مال خودم
آرش : تو هم ته تؽاریه وروجک منی
ایلسا خم شد و خود را در آؼوش پدر رها کرد و به گریه افتاد : بابا جونم
آرش دستانش دور او حلقه کرد و او را به خود فشرد ...
* * * * *
ماشین را جلوی درب خانه پارک کرد و داخل شد ... از همان جلو داد زد : مامان جان ... مامان ...
نیستی خونه ؟
ترلان )زیبا ( از آشپزخانه خارج شد و به سمتش آمد : سلام عزیز دلم اومدی ؟ ... خسته نباشی
romangram.com | @romangram_com