#فرشته_نجات_پارت_194
می خوام یادم بری اما نمیشه تا تو این جایی
ماشین را پارک کرد و رو به او گفت : پیاده شو !
دست لرزانش را جلو برد و دستگیره ی در را گرفت و در را گشود و با پاهایی نیمه جون از ماشین پیاده
شد و به سمت ساختمان پنج طبقه ای که مقابلش بود رفت ... قلب عاشقش لرزید و اشک به چشمش
هجوم آورد ... هنوز باور نداشت که همه چیز به پایان رسیده ... دوست داشت چشم باز کند و ببیند که
همه ی این ها یه کابوس تلخ بوده ...
به همراه فرهاد روی صندلی نشستند ... طاقت ایستادن نداشت پاهایش یاریش نمی کردند ... بادیدن ارشیا
که به همراه شرمین از پله ها بالا می آمد نگاه بی تابش به سمت او کشیده شد ... تازه می فهمید که چقدر
دلتنگش است ... ارشیا حتی نیم نگاهی هم به او ننداخت ... ایلسا دوست داشت توان این را داشت که از
جا بر خیزد و همه چیز را به هم بزند اما راهی برای بازگشت نمانده بود
با همه ی وجودش به او نگاه می کرد ... این آخرین باری بود که او را متعلق به خود می دانست ...
نامشان را که صدا زدند به طرؾ اتاق به راه افتادند ...
آخرین امضاء را که زد خودکار را روی دفتر گذاشت ... همه ی کسانی که در اتاق بودند به خوبی شاهد
لرزش دستش شدند ...
نگاه لرزانش به سمت ارشیا کشیده شد ... اما او نگاهش به شرمین بود که با لبخند پیروز مندانه با او
صحبت می کرد
با صدای قاضی به سمت او برگشت ... پاکتی را به سمت او گرفته بود : این مهریه ی شماست که ب...
ایلسا : من مهریه ای نمی خوام
بار دیگر به ارشیا نگاه کرد این بار نگاه ارشیا هم به سویش چرخید ... با دیدن چشم های به اشک
نشسته ی او چیزی در دلش فرو پاشید و به سرعت نگاهش را از او گرفت ...
ایلسا رو به رویش ایستاد و خیره در چشم های او که آسمانش بود گفت : می خواستم بهترین زن دنیا
برات باشم تا نامردی که در حقت کردن رو فراموش کنی دوس داشتم مرحم قلب زخمی و شکسته ات
باشم ...
تو خودت عوض شدی ، پس این بهونه ها چیه ؟
میگی پیدام نشده ، پس این نشونه ها چیه ؟
به این نشونی که هنوز ، فقط واسه تو می خونم
چشام شدن دریای خون ، تا باز کنارت بمونم
همه ی کارهایی که کردم واسه نگه داشتن تو بود که برام حکم نفس رو داشتی ... حاضر بودم تمام
هستیمو بدم اما یه لحظه قلبت در تسخیر من باشه ... فقط یه لحظه ...
اگه من زیادیم ، برو منو عذاب نده
اگه خواستی حتی اون ، سلاممم جواب نده
چون تورو دوست دارم
می خوام که خوش باشی عزیز
برو دنیای قشنگت رو به پای من نریز
برو دنیای قشنگت رو به پای من نریز
باشه من میرم ... حرفی نیست ... هیچ گلایه و شکایتی هم ندارم چون می دونم همش به خواست خودم
بود ولی منم گناهی نداشتم که ، من فقط عاشقت شدم ... همین ! میرم چون خوشی تو برام مهمه ... میرم
تا بتونی خوشبخت و باشی و با اونی که دوسش داری زندگی کنی و مزاحمت نباشم
میرم تا تو آروم شب ها چشمات بسته شه
دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تابابرون منو یاد تو نندازه
میرم یه جای تازه ، میرم یه جای تازه
چشمای براقش را به چشمهای ارشیا که به رو به رو خیره شده بود دوخت و ادامه داد : خوشبخت شو
ارشیا ... بزار منم با یاد اینکه تو خوشبختی راحت باشم ... آرام تر اضافه کرد : ارشیا ؟! ... حداقل نگام
کن تا نگاه مهربونت همیشه تو ذهنم حک بشه ... انقدر بدت می یاد ازم که نمی تونی نگامم بکنی ؟ ...
romangram.com | @romangram_com