#فرشته_نجات_پارت_186
بشکنه تنهایی من با یه تبسم یه سلام
پاییز میاد از اشک تو واسه خودش ؼم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره
کی از تو مهربون تره وقتی ؼریبو بی کسم
با شوق حس عطر تو تازه می شه هر نفسم
عشق منو پیدا بکن از نامه های گم شده
شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده
عکس تو ، همیشه این جاست
که نده دوریت عذابم ...
بشمارم چند تا ستاره
که ببینمت ، تو خوابم ...
* * * * *
پاکت عروسک ها را در دستش جا به جا کرد و در زنگ در را فشرد : بله ؟
ستاره : منم ارسلان درو وا کن
ارسلان در را گشود و ستاره وارد شد ... ارسلان بر خلاؾ تمام بچه ها که آپارتمان نشین بودند خانه ی
ای ویلایی و بزرگ در الهیه داشت ... ارسلان در ساختمان را گشود و به استقبالش رفت ... به دیدن هر
روزه اش عادت کرده بود ... ستاره با سرخوشی سلام کردو سراغ هستی را گرفت ...
ارسلان : خوابه
ستاره : مگه مهد نمیره ؟
ارسلان : امروز نه ... قول دادم ببرمش شهربازی
ستاره با خنده گفت : منم دعوتم ؟
ارسلان : البته اگه دوس داشته باشی
هستی با چشمانی پؾ کرده در آستانه ی در ظاهر شد : خاله جون
ستاره با لبخن او را بؽل کرد : جونم خاله جون ... خوبی گلم ؟
هستی سرش را تکان داد ...
ستاره : چرا دست و صورتت رو نشستی عزیزم ؟ ... بیا با هم بریم بشور
هستی : باشه .
هر دو خندان به سمت دستشویی رفتند و ارسلان هم با لبخند نگاهشان می کرد
پس از دادن صبحانه هستی هر سه به شهر بازی رفتند تانزدیکی های ظهر بازی کردند و بعد از آن به
فست فودی رفتند و سفارش پیتزا دادند ... .
روز خوبی بود برای هر سه نفرشان ... روز خوب و خاطره انگیز ...
* * * * *
زنگ در را فشرد و مادرش در را برایش گشود : سلام عزیزم ... خوبی ؟
ارسلان او را در آؼوش گرفت : ممنون مامان خوبم شما خوبین ؟
فرشته : آره منم خوبم
ارسلان روی مبل نشست و مادرش پرسید : هستی کجاست ؟
ارسلان : مهد کودکه یک ساعت دیگه باید برم دنبالش راستش اومدم راجع به موضوعی باهاتون صحبت
کنم
فرشته : بگو مادر جون
ارسلان : جمعه خونه خانم بزرگ همه هستن ؟
فرشته : آره عزیزم چطور مگه ؟
ارسلان : مامان من الان ده ماهه از هلنا جدا شدم درست ؟
فرشته : آره مادر برا چی می گی ؟
ارسلان : خوب می خوام ... می خوام دوباره ازدواج کنم ... هم هستی به مادر نیاز داره هم من به یه
همسر
romangram.com | @romangram_com