#فرشته_نجات_پارت_185


گرفت : تازشم تازه دو هفته از چهلم بارانه گذشته ...

ارشیا : باز تو شروع کردی ؟ تو رو خدا من حوصله ؼش و ضعؾ تو رو ندارم ... بارانه که با اینا

نسبتی نداره به خاطرش عروسیشون رو عقب بندازن ؟

ایلسا : من که دارم

ارشیا با خنده گفت : مگه به سلامتی فوت شدی ؟

ایلسا با خشم به بازوش زد : تو خودت بمیری گودزیلای زشت ...

ارشیا : خودت داری میگی

ایلسا : ساکت !

ارشیا : باشه باشه ...

آخر شب که به خانه می رفتند ایلسا بدون اینکه از کسی خداحافظی کند بیرون رفت ...

فرهاد گفت : بی تربیت چرا همچین کرد ؟!





ارشیا : حق داشت شما اومدین عروسی رو کذاشتین دقیقا موقعی که به قول خودش شیکمش مثه یه توپ

باد کرده هیچ کاری هم نمی تونه بکنه ... اونم عروسی سه تا از نزدیک ترین کسانش رو که ... به هر

حال حالا که گذشت ... خداحافظ

وقتی رفتند بردیا گفت : راس می گه ... حق داره خوب هر سه تاتون رو یه جورای اون باعثش شد که

الان این جا کنار هم باشین

الهه : خوب تو می گفتی ما چکار کنیم

بردیا : یه مدت صبر ... حالا دیگه گذشت ... برین به خونه هاتون برسین

و به سمت ماشینش رفت ...

ایلسا وارد خانه که شد یک راست به اتاقش رفت ... ارشیا سرش را به نشانه ی تاسؾ تکان داد و وارد

شد ...

* * * * *

روی تختش دراز کشیده بود از پنجره ی اتاقش به آسمان خیره شده بود ... شاید اون تو دنبال عشق

گمشده اش می گشت ... توی ذهنش تصویر بارانه را مجسم کرد ... آن نگاه مهربان ... آن چشم های

دوست داشتنی ... آن لبخند ملیح ... آن لب های زیبا ... بی او میشد ؟ ...

از زیر بالشتش عکس او را بیرون آورد و به او خیره شد ... آخرین عکسی بود که آن سال ها با هم

گرفته بودند ... یک هفته قبل از روزی بود که قرار بود عقد کنند ... لب های بارانه را لبخندی پوشانده

بود ... لبخندش زندگی بود ... لبخندش حس دوست داشتن را به او می داد ... حس اینکه عشق زیباست

... عاشق زیباست ... و معشوق ...

عکس را بوسید و دوباره به آن نگاه کرد تک تک اعضای صورت بارانه را در خاطرش حک کرد ...

صدای آهنگ سعید مدرس تمام فضای اتاق را پر کرده بود ...

عکس تو ، همیشه این جاست

که نده دوریت عذابم

بشمارم چند تا ستاره





که ببینمت ، تو خوابم ...

بیا بامن قدم بزن ، تو جاده ی درد و دلام

بشکنه تنهایی من با یه تبسم یه سلام

پاییز میاد از اشک تو واسه خودش ؼم میاره

بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره

عکس تو ، همیشه این جاست

که نده دوریت عذابم

بشمارم چند تا ستاره

که ببینمت ، تو خوابم ...

بیا بامن قدم بزن ، تو جاده ی درد و دلام


romangram.com | @romangram_com