#فرشته_نجات_پارت_167


نگام نکن ، بزار دلم بمونه روی پاهاش

فقط یه ذره آخه مهربون باش

خدا ببین چه جوری داره میره

سروش هم با دستش برای او بوسی فرستاد ... اشک های او هم جاری بود ... بارانه دیگر طاقت نیاورد

... به سرعت برگشت ... و دوباره به راه افتاد ... با سرعت بیشتری رفت این بار ...

آره ، تو راس میگی که بد شدم

آروم ، می گی که جون به لب شدم





اِمشب ، بمون اگه بری چیزی درست نمیشه

سروش دوباره صدایش زد : باران ... باران ... آن قدر صدایش زد که بارانه از نظرش ناپدید شد ... دو

زانو روی زمین افتاد ... شانه هایش می لرزید : باران ... بارانم ... چرا رفتی ؟ ... باران باران من !

ساده ، نمی شه بی خبر بری

عشقم بگو نمی شه بگذری

از من ، بگو کنارمی همیشه ...

مهرام به سمتش رفت و زیر بازویش را گرفت : سروش جان خودتو کتنرل کن برادر من ... زشته همه

دارن نگات می کنن

سروش نالید : رفت ... بارانم رفت ... دیگه نمیاد ... من می دونم ...دیگه نمیاد و دوباره گریست ...

تو رو خدا ، ببین چه حالیم نگو که میری

دلم می خواد که دستمو بگیری

نرو بدون تو شکنجه می شم ...

سروش : باران بی وفایی ... باران نامردی ... بی معرفتی ... تو که اشکامو دیدی ... دلتنگی مو دیدی

... چرا نموندی ؟ ... چرا خودتو ازم دریػ کردی ؟! ... باران برگرد ... تو رو خدا برگرد ...

پیشم بمون ، دیگه چیزی نمی گم آخریشه

کسی واسم شبیه تو نمی شه

بمون الهی من واست بمیرم ...





مهرام و متین او را به بیرون از فرودگاه بردند ... ایلسا و بقیه ی خانم ها هم اشک هایشان جاری شده

بود ... ارشیا به سمت او برگشت : تو چرا گریه می کنی دختر خوب ؟

ایلسا سرش را تکان داد ... ارشیا دست دور گردنش انداخت و با دست دیگرش اشک هاش او را گرفت :

بسه دیگه عزیز من ... چرا گریه می کنی خوب ... بارانه رفت تمام ... اینم گریه داره ؟

ایلسا : شما مردا بی احساسین

ارشیا : نخیر ناز نازو بودن خودتو تقصیر ما مردا ننداز

ایلسا : ارشیا می زنمتا ؟!

ارشیا : اره منم می زارم ؟!

ایلسا دستش را نشگون گرفت : عوض پرت و چرت گفتن بریم ببینم سروشو کجا بردن

ارشیا : به امید خدا قبرستون

ایلسا دوباره نشگونش گرفت و گفت : خودتو کفن کنم الهی ... بیا بریم .

پشت سر آن ها بقیه هم بیرون آمدند ... مهرام و متین را تنها کنار ماشین ها دیدند ...

مادر سروش گفت : سروش کجا رفت ؟

مهرام : هر کاری کردیم نتونستیم نگهش داریم سوار ماشین شد و رفت .

با نگرانی گفت : چرا گذاشتین بره ... اون جالش خوب نبود یه وقت بلایی سرش نیاد ؟!

مهرام : عمه بچه که نیست میره یه ساعتی با خودش خلوت می کنه بعد میاد ...

از هم خداحافظی کردند و هر کدام به سمت خانه هایشان به راه افتادند ... دراه ارشیا به ایلسا گفت :

راستی ایلسا ؟!

ایلسا : هوم ؟

ارشیا : با چند تا از همکارام قراره یه سفر به کیش رو گذاشتیم خواستم در جریان باشی


romangram.com | @romangram_com