#فرشته_نجات_پارت_166

سروش : بازم میای ؟

بارانه : نمی دونم

سروش : بیا باران ... حتی اگه قراره با من نباشی بیا ... بزار حداقل دلم به بودنت خوش باشه ... به

دیدنت

بارانه : شاید بعد ها اومدم

سروش : باران یه وقت نری دیگه نیای ... باران من اگه نبینمت می میرم ...

بارانه : نه ... میام

سروش : مرسی

بارانه : سروش !

سروش : جونم

بارانه : اگه ... اگه ازدواج کردی ... خبرم کن ... حتما میام





سروش داد زد : باران ساکت شو !

بارانه لبخند تلخی زد : تو هم بالاخره باید ازدواج کنی که

سروش : بی تو هرگز ! ... باران ؟!

بارانه : بله !

سروش : می میری بگی جانم ؟

بارانه خندید : جانم سروشم ... جانم عزیزم ... جانم نفسم ... جانم زندگیم ...خوبه ؟

سروش : بگو ... بازم بگو

بارانه : هستیم ... قربونت بشم ... نازنینم ... مهربونم ... بهونه ی قشنگ زندگیم ... خوشکل من ...

شیطونکم ... فدات بشم ... عزیز من ... خوش تیپ من ... با گریه ادامه داد : پیش مرگت بشم الهی ...

دوست دارم ... سروش دوست دارم ... سروش دیوونتم ... سروش می میرم برات ... سروشم ... دوست

دارم

هق هق گریه مانع از ادامه دادن حرفش شد و تماس را قطع کرد ...

سروش با گریه از ماشین پیاده شد و به سمت سالن فرودگاه دوید ... به مردم تنه می زد و از میان آن ها

عبور می کرد ... مردم با خشم و تعجب و گاهی هم با تؤسؾ به او نگاه می کردند ... صدای خانمی را

می شنید که مسافران پرواز آلمان را به رفتن دعوت می کرد ... با سرعت بیشتری می دوید ... باید

بارانه را می دید ... او نباید می گذاشت بارانه از او دور شود ...

بالاخره رسید اما ... بارانه نبود ... ایلسا زود تر از همه دیدش ... با دست به سمتی اشاره کرد ...

سروش به همان سمت اشاره کرد ... بارانه می رفت ... پشت به او قدم بر می داشت ... صدایش زد ...

آرام و زیر لب : باران !

اِمشب ، می خوای بری بدون من

خیسه ، چشای نیمه جون من

حرفام ، نمی شه باورت چیکار کنم خدایا ...





نشنید ... بلند تر داد : باران ! ... همه به سمتش برگشتند ... اما سروش بی توجه به آن نگاه ها چشم به

بارانه داشت ... بارانه ایستاد ... اشک چشمانش بیشتر شد ... به سمت سروش برگشت ... پشت حصار

اشک ها چهره ی سروشش را دید ...

راحت ، داری می ری که بشکنم

عشقم ، بزار یه کم نگات کنم

شاید ، با هم بمونه دستای ما ...

به تک تک اجزای صورتش نگاه کرد ... اشک هایش با شدت بیشتری می بارید ... تمام اجزای صورت

سروش را در خاطرش می سپرد ... برای مواقع دلتنگی ... نرفته دلتنگ بود ... دستش را بالا آورد و

بوسی روی آن برای سروش فرستاد ... به عادت قدیمشان ...

به جون تو ، دیگه نفس نمونده واسه ی من

نرو تو هم دیگه دلم رو نشکن

دلم جلو چشات داره می میره

romangram.com | @romangram_com