#فرشته_نجات_پارت_151


* * * * *

پارسا به ساعت نگاه کرد و تلفن را به دست گرفت ... از تصمیمی که گرفته بود زیاد مطمئن نبود ...

هنوز مردد بود ... بالاخره شماره را گرفت ... صدای زنانه ای گوشش را پر کرد : بفرمایید ؟!





پارسا : تلناز خانوم ؟

تلناز : بله خودم هستم شما ؟

پارسا : پاسدار هستم

تلناز : نمی شناسم

پارسا : پارسا پسر دایی فرهاد

تلناز : آها ... جناب سرگرد ... خوبین ببخشید به جا نیاوردم

پارسا : خواهش می کنم راستش یه کاری باهاتون داشتم

تلناز : بفرمایید خوشحال می شم کمکتون کنم

پارسا : پشت تلفن نمی شه اگه ممکنه یه جایی همو ببینیم

تلناز : ببخشید می تونم بپرسم راجع به چیه ؟

پارسا : وقتی دیدمتون می گم

تلناز : کجا باید بیام دیدنتون ؟

پارسا : فردا ساعت دوازده میام دنبالتون

تلناز : من ساعت دوازده سر کارم

پارسا : مرخصی بگیرید یه ساعت با هم میریم و بر می گردیم

تلناز : بسیارخوب آدرس شرکت رو یادداشت کنید ...

پارسا : پس فردا می بینمتون

تلناز : حتما

پارسا : خداحافظ

تلناز :خداحافظ

* * * * *





یک ساعت قبل از قرارشان خودش را آراست و از خانه خارج شد ... الهه با دیدن او گفت : چی کردی

پسر ... با دوس دخترات قرار داری ؟

پارسا خندید

یاسر گفت : نه بابا خانوم این پسر از این عرضه نداره حتما داره میره پیش یه مشت دزده خلاؾ کار

الهه : یعنی واسه اونا اینقدر شیک و پیک کردی ؟

پارسا با لبخند گفت : با یکی از دوستان قرار دارم

الهه : دختره ؟

پارسا : مامان جان !

الهه : می دونم خودم ... حتما یه دونه از اون مردای سبیل کلفته که هر بار میاریش خونه

پارسا : مامان !

الهه : خوب دروغ نمی گم که !

پارسا : مامان جان اجازه میدی برم ؟

الهه : باشه برو مواظب خودت باش

پارسا : چشم خداحافظ

الهه : خداحافظ

پارسا سوار ماشینش شد و به سمت میرداماد رفت ... تلناز روبه روی شرکت منتظرش بود ... با دیدن

او به سمتش آمد و سلام کرد

پارسا : سلام سوار شید

تلناز سوار مزدا تری او شد و در رابست و به سمت رستورانی در همان نزدیکی رفتند ...

رو به روی هم در رستوران نشستنه و پارسا سفارش جوجه داد ...


romangram.com | @romangram_com