#فرشته_نجات_پارت_150
ارشیا سوال را تند حل کرد و جواب را برای او توضیح داد : گرفتی ؟
ایلسا : په نه ، فکر کردی مثه خودت نفهمن ؟!
ارشیا بادست به سرش کوبید : بی تربیت !
ایلسا زبونش را برای او بیرون آورد : خودتی !
ارشیا لیوان چای را به دستش داد و گفت : برو اینو پر کن تا بهت درس بدم
ایلسا : برو عمو من خودم ده تای تو رو درس میدم
ارشیا : آره جون عمت یه سوال زپرتی که مال دوره ی دبیرستانه رو بلد نیستی حل کنی
ایلسا : خوبم بلدم
ارشیا : باشه جالا برو اینو پر کن
ایلسا لیوان را گرفت : همین یه باره ها !!!
ارشیا خندید : حالا تو برو
ایلسا لیوان را برداشت و به آشپزخانه رفت و پر از چایی کرد و برگشت اما هنوز از در آشپزخانه بیرون
نرفته بود که پاش به لبه ی پادری گیر کرد و پخش زمین شد : آااااااخ !
ارشیا به سرعت پیشش آمد : چی کردی ؟
ایلسا پایش را در دست گرفت : هیچی افتادم
ارشیا : دست و پا چلفتی ... یه چایی هم نمی تونی بیاری ؟!
ایلسا : خودتی اصلا تقصیر توئه می میری چایی نخوری ؟ ... این پادری های گنده رو هم مامان جناب
عالی انتخاب کرد
ارشیا : یخ چیزی هم بدهکار شدم ؟ تو کوری جلوتو نمی بینی
ایلسا : عوض این که وایسی اون بالا دری وری بگی بیا کمکم کن پاشم ؟
ارشیا : مگه الحمدلله چلاق شدی ؟
جیػ زد : ارشیا !!!
ارشیا خندید و دست را دور بازوی او حلقه کرد و او را به سمت مبل برد
ایلسا پایش را روی میز گذاشت و گفت : برو برام شربت بیار
ارشیا نگاهش کرد که گفت : چیه خوب من الان مریضم !
ارشیا : جون عمت تو از منم سالم تری
ایلسا با لودگی پایش را در دست گرفت و گفت : آی پام وای مامان پام داره می ترکه ... وای بابایی ...و
ور به او ادامه داد : حالا باورت شد پام درد می کنه ؟ برو شربت بیار
ارشیا زد زیر خنده : دیوونه ی مریض !
ایلسا بازویش را نشگون گرفت : برو دیگه ... مریض اورژانسی ام !
ارشیا بازویش را مالش داد و به آشپز خانه رفت و به همراه دو لیوان شربت پرتقال برگشت ... ایلسا
لیوانش را برداشت و سر کشید ... و بعد لیوان ارشیا را نزدیک لب هایش بود و از آن می خورد
ازدستش گرفت و به تندی نوشید ...
ارشیا برگشت و نگاهش کرد : فکر کنم اون مال من بود و داشتم ازش می خوردم
ایلسا : منو تو نداریم که !
ارشیا پوفی کشید و کنترل را برداشت و خودش را خودش را با دیدن تلویزیون سرگرم کرد ... یک فیلم
خارجی بود به نام Collbabrator for me ) به معنی همکار برای من البته اگه اسمشو اشتباه نکنم ...
فیلم خیلی خوشکلیه که دو تا پسر و دو تا دختر مجبور میشن با هم زندگی کنن اما بعد عاشق هم میشن و
با هم ازدواج می کنن (
تقریبا صحنه های آخر فیلم بود و دختره و پسره کنار دریا بودند که یکدفعه پسره دختره را در آؼوش
گرفت و لب هایش را به شدت بوسید ) از اون بوسه های فرانسوی که تؾ مالیه ( ... ایلسا محو صحنه
شده بود و گاهی هم زیر چشمی ارشیا را که به تلویزیون چشم دوخته بود نگاه می کرد ...
ارشیا یک دفعه و به طور ناگهانی از جا برخواست و به طرؾ اتاقش دوید ... ایلسا با تعجب به او نگاه
کرد و با خود گفت : دیوونه ! په چش شد یه دفه ای ؟! ... شانه بالا انداخت و به تلویزیون نگاه کرد
نوشته های پایانی فیلم آمده بود ... تلویزیون را خاموش کرد و دوباره مشؽول تست زدن شد
romangram.com | @romangram_com