#فرشته_نجات_پارت_130
ایلسا : اَه ... چرا نمیری ؟
ارشیا دوباره دستمال را جلو برد و ایلسا با یک حرکت دستمال را گرفت و زیر بالشتش گذاشت و دوباره
خوابید ...
ارشیا خندید و به صورتش زل زد ... نگاهش روی کل اجزای صورت او چرخید ... پیشانی ... چشمها
... بینی ... گونه ها ... و لب ها ...
اندکی روی لب هایش مکث کرد ... یاد روزی افتاد که تحت تاثیر حرؾ بچه ها او را بوسید ... رفتار آن
روز دست خودش نبود ... انگار آن لحظه ارشیایی دیگر جای او آن کار را انجام داده بود
پوفی کشید و از جا برخاست و به بالکن رفت ...
* * * * *
فرهاد دست تارلا را دست در دست گرفته بود و با هم روی پله های سا ختمان نشسته بودند ... : می گم
تارلا ؟
تارلا : هوم ؟
فرهاد : تو چقدر دیگه از دستت مونده ؟
تارلا : حدودا یه سال ... این ترم که تموم بشه ترم بعد ترم آخرمه ... البته بعدش می خوام واسه تخصص
امتحان بدم راستی تو یه فکری واسه منشی شرکت کن که دیگه نمی تونم بیمارستان نرم و بیام شرکت
فرهاد : وایی ... می خوای منو بکشی ؟ خونم که نمیای ... خونتون که نمی تونم بیام ... عروسی هم فعلا
هیچ ... شرکتم نمی خوا بیای ؟
تارلا : چقدر هولی ؟
فرهاد : پس چی ؟!
تارلا : فرهاد من هنوز به بابا هم نگفتم ... اصلا نمی دونم چه جوری بهش زنگ بزنم
فرهاد : خیلی راحت گوشی رو بردار زنگ بزن بهش
تارلا : می ترسم ... می ترسم یه وقت قبول نکنه یا دعوام کنه
فرهاد : بی خود می کنه ... تو مال خودمی حتی اگه شده به زور عقدت می کنم
تارلا به دست به سرش کوبید : دیوونه همه چیزو مسخره کن
فرهاد : من کی مسخره کردم ... چرا تهمت می زنی خانوم ...
تارلا خندید و فرهاد گفت ک قربون خنده هات بشم ... حداقل بزار یه کم بؽلت کنم بابا من مردم از دوریه
تو
تارلا : یعنی تو با من ازدواج کردی که بؽلم کنی ؟
فرهاد : نه ... اما خوب وقتی مهرام و ساؼر رو می بینم که چقدر راحت همو بؽل می کنن و می بوسن
دلم هوای تو رو می کنه
تارلا با چشم های گشاد شده گفت : تو خلوت اونا رو دید می زنی ؟
فرهاد خندید : واسه من موردی نداره
تارلا محکم به کمرش کوبید : بی حیا ی بی تربیت ! اگه به ساؼر نگفتم
فرهاد : دست خودم نبود داشتم می رفتن تو اتاق دیدمشون ... نبودی ببینی ه این مهرام چه جور صورت
آبجیه ما رو تؾ مالی می کرد
تارلا چپ چپ نگاهش کرد که فرهاد گفت : این طور به من نگاه نکن ... تضمینی به من نیستا ! یه وقت
دیدی زدم و کار دست خودم وخودت دادم ...
تارلا از جا برخاست : نخیر با توی بی حیا نمی شه یه جا نشست من رفتم ..
فرهاد بلافاصله پشتش از جا پرید : کجا خانمم ... اصلا من ؼلط کردم خوبه ؟ ... ای بابا دختر کجا داری
میری ؟
تارلا : می رم لالا ... خستمه صبح زود از خواب پاشدم ...
فرهاد : بی معرفت بی مرام !
تارلا با خنده گفت : خودتی و وارد سالن شد .
فرهاد هم پشت سرش وارد شد
* * * * *
romangram.com | @romangram_com