#فرشته_نجات_پارت_123
دستش را ارام پیش برد برد و گرنه ی ارشیا را نوازش داد ... کاش می شد تمام و کمال مال من می
شدی ارشیا ... اونوقت دنیا رو برات بهشت می کردم ... دستش را به سمت لب های او سر داد ... چقدر
دلم می خواد یه بار دیگه طعم لباتو بچشم ... بی نظیرن ارشیا ... طعم لبات بی نظیرن ارشیا ...
خم شد و آهسته ی گوشه ی لبهای او را بوسید : شب بخیر ارشیای من !
با احتیاط سرش را روی بازوی ارشیا گذاشت و به خواب فرو رفت ... خوابی پر از رویاهای شیرین ...
در کنار ارشیا !
* * * * *
صبح روز بعد وقتی ایلسا از خواب بیدار شد ارشیا هنوز خواب بود ... از جا برخاست و پس از تعویض
لباسش پایین رفت ...
با دیدن آن ها در آشپز خانه گفت : به به جمعتونم که جمعه ... فقط گلتون کمه که اونم اومد ! و به خودش
اشاره کرد .
بردیا با خنده گفت : بله البته از نوع خرزهره اش
صدؾ : عروسم گل سرسبد همه ی گل هاست
ایلسا با لبخندی گشاد به صدؾ نگاه کرد
بردیا : هه ... خاله چرا انقدر هندونه می دی زیر بؽلش ؟ ... بابا یه خورده مادر شوهر بازی براش
دربیار
من : چیه حسودی می کنی مادرشوهرم انقدر دوسم داره ؟
بردیا : نه بابا مادر شوهر خودم بیشتر دوسم داره و رو به الهه گفت : مگه نه الهه جون ؟
الهه با خنده گفت : اول صبحی شروع کردیا ؟!
بردیا : شما بگو دوسم داری تا این ایلسا اینقدر پز مادر شوهر و شوهر دیوونه اشو بهم نده !
ایلسا با اخم گفت : ا ... تو باز شروع کردی به ارشیا حرؾ زدن ؟!
صدؾ رو به او گفت : اینو ولش کن عزیزم ... ارشیا هنوز خوابه ؟
ایلسا سرش را تکان داد : آره ...
صدؾ : برو بیدارش کن گلم بیاد صبحونه بخوره
ایلسا چشمی گفت و به اتاقشان رفت ...
ایلسا به روی شکمش خوابیده بود و بالشتش را در آؼوش گرفته بود ... ایلسا که بدجور هوس آزار به
کله اش زده بود موزیانه خندید و به طرؾ کمد رفت و از توی آن روسری سفیدی بیرون کشید و لوله
کرد و با نخ و سوزن سر و تهش را دوخت ... لبخند شیطنت باری زد و به ارشیا نزدیک شد ... آرام و
بی سر و صدا در حالیکه ریز ریز می خندید روسری دوخته شده را به صورت دمی به پشت شلوار
گرمکن ارشیا دوخت ...
در حال دوختن بود که ارشیا تکانی خورد ... ایلسا ترسید و عقب کشید و به چهره ی ارشیا چشم دوخت
... ارشیا سرش را کمی تکان داد و دوباره به خواب رفت ... ایلسا نفس راحتی کشید و دوباره مشفول شد
...
کارش که تمام شد لبخندی پر از شیطنت زد و زیر لب گفت : به به چه شود امروز !
سپس سرش را کنار گوش ارشیا برد و آهسته گفت : اشی مشی من !
ارشیا تکان مختصری خورد ... لبخندی زد و با تمام وجودش کنار گوش ارشیا داد زد : ارشیا !!!!!!!!
ارشیا با ترس از جا پرید : چی شد ؟ ... کی بود ؟ ... کجاست ؟ ... هان ؟!
ایلسا ؼش کرد از خنده ...
ارشیا با گنگی نگاهش کرد ... تازه فهمید جریان چی بوده ....با عصبانیت به دنبال ایلسا گذاشت ... ایلسا
جیػ زد و با خنده از اتاق خارج شد ...
بقیه با صدای جیػ ایلسا سراسیمه ار آشپز خانه بیرون آمدند ... ایلسا در حالیکه می خندید از پله ها پایین
پرید و به طرؾ حیاط رفت ... ارشیا هم با همان زیر پیراهنی رکابی و شلوار گرمکن دم دار به دنبالش
رفت ... هنگامی که ارشیا از جلوی بقیه رد شد همه مات دمش بودند که توی آن گرمکن مشکی
خودنمایی کی می کرد ... و بعد ناگهانی زدند زیر خنده ... ارشیا ایستاد و به آنها چشم دوخت : چی شده
؟
romangram.com | @romangram_com