#فرشته_نجات_پارت_122
سرخ ... کمر باریک و خوش استیل ... دماغ چوچولو ... چشاش درشت باشه ... موهاشم تا پایین کمرش
باشه ...
ایلسا خندید : دیگه چی ؟
بردیا : همینا خوبه ... حالا فکر می کنم اگه بازم موردی بود بهت میگم ...
ایلسا : چه خوش اشتها کم نیاری ؟!
بردیا : نه چرا کم بیارم ... من به این آقایی و خوشکلی چرا نباید زنم خوشکل باشه ؟ مگه چیم از این
ارشیای زشت بی ریخت و بد قواره کمتره که یه باربی کوچولو گیرش اومده ؟
ایلسا سرش را با دست به عقب هل داد و به کمرش کوبید : هوو ... مگه نگفتم راجع به آقامون درست
صحبت کن !
بردیا با دست سرش را مالش داد : ا ... هر جور دلم بخواد راجع به ارشیا ی دیوونه صحبت می کنم
ایلسا دوباره به کله اش کوبید : مگه من با تو نیستم می گم ساکت شو !
بردیا داد زد : بابا ارشیا بیا زنتو جمع کن
ارشیا خندید : تقصیرته داری به شوهر خوشتیپش توهین می کنی ؟!
بردیا : بابا اعتماد به نفس !
ایلسا از فرصت استفاده کرد و دست ارشیا را در دست گرفت : شوهرم از همتون خوشکل تر و خوش
قیافه تره !
بردیا : اوه بابا کن تره خورد کن واسه این هپلی !
ایلسا : ببین دوستیمون سر جاش یه بار دیگه دری وری بگی کلامون می ره تو هما !
بردیا : برو بابا !
ایلسا : برات زن نمی گیرما ؟!
بردیا با لحن با مزه ای گفت : نه نه ؼلط کردم ... کی می گه ارشیا زشته ... ارشیا قشنگه ماهه ... برد
پیت جلوش لنگ می ندازه !
ایلسا خندید و گفت : نمی ری بردیا !
بردیا : وا ... برای چی بمیرم تازه می خوام زن بگیرم ... بچه بیارم ... نوه ... نتیجه ... نبیره ... ندیده
...
ایلسا : پس با این حساب یه سیصد سال دیگه زنده ای !
بردیا : بله !
ایلسا : برو گمشو !
بردیا : نمی رم !
ایلسا : بردیا می زنمتا ؟
بردیا : منم در جواب می زنمت .
ایلسا : بردیا !
بردیا : ایلسا !
ایلسا به طرفش حمله کرد و شروع کرد به مشت زدن به سر و سینه اش : منو مسخره می کنی ؟ ها ...
وقتی زنده زنده گورت کردم حالت جا می آد !
بردیا با خنده دست هایش را گرفت : بابا بی خیال ایلی جون ... نزنی ناکارمون کنی ؟!
ایلسا دست هایش را از دست او بیرون آورد ودر حالیکه برای او خط و نشان می کشید به طرؾ
ساختمان رفت .
پس از برداشتن وسایل حمامش وارد حمام شد ... یک ساعتی را به آب بازی گذراند و ساعت دوازده و
سی و شش دقیقه بود که بیرون آمد ...
از چراغ های خاموش پیدا بود که همگی خواب بودند ... پاور چین پاورچین به اتاقی که به او وارشیا
اختصاص داشت رفت و در را آهسته بست .
ارشیا روی تخت خوابیده بود ...
بدون سرو صدا لباسش را عوض کرد و لباس خواب صورتی رنگ دوبنده ای که تا بالای زانوهایش بود
به تن کرد و پس از خشک کردن موهایش و بستن آنها کنار ارشیا دراز کشید ...
romangram.com | @romangram_com