#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_296


سیاوش خواست جوابمو بده که بارانا بدو بدو اومد سمتمون و گفت: ممنی...ممنی...

_هستی: چی شده نمکدون؟

جلوم وایساد و درحالی که مظلوم نگام میکرد گفت: ممنی....عجق ینی چی؟!

با چشمای گشاد اول ی نگا به بارانا کردم و بعدم نگاهم سمت باربد چرخید....

سیاوش زد زیر خنده و گفت: دختر تو این چیزارو میخوای چیکار....

_بارانا: ااا دایی بهم بوگو دیه...

_دانیال: من که بهت گفتم....

_باربد: زکی....مارو تو اتاق میکردن اتل متل توتوله بازی میکردیم شما فلسفه

عشقو برا هم توضیح میدین؟!

_سیاوش: صب کن صب کن....بزا ببینم پسربابا چی گفته به دختر عمه اش....

_هستی: راس میگه دانیال چی به بچه گفتی؟!

_دانیال: هیچی...بهش گفتم عشق ینی اینکه من کاکائوهامو تو کیفم میزارم و تو

هرورز برشون میداری اما بازم فردا با خودم میارم و میزارمشون تو کیفم....

همگی درکمال تعجب به هم نگاه کردیم و باهم زدیم زیر خنده....بارانا و دانیالم

متعجب نگامون میکردن...

هیوا وسط خنده هاش گفت: الحق که پسر همین پدری....همه چیزو به شکمت

ربط میدی...

_هستی: عاشقتم دانی.....

_بارانا: نخندین بهمون....

_باربد: باشه بابایی حرص نخور...

_بارانا: بابایی....

_باربد: جون دلم....

_بارانا: به ممنی بگو اون لژ لب صولتیشو بهم بده....

اخم ساختگی کردم و گفتم: شما باز حرفای بزرگتر از سنت زدی!؟

_بارانا: میخوام....

_باربد: بارانا....صداشو در نیار بابایی میخرم برات...

_هستی: ااا باربد!!

_باربد: خانم خب بچه دلش میخواد مث مامانش خوشگل کنه مگه چیه؟!

_هستی: پررو میشه...

_بارانا: ممنی قول میدم پل لو نشم...

_هستی: اوووف از دست تو....

romangram.com | @romangraam