#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_271


ی خودم..

_آرمان: چیه؟ خماری؟

_پدرپریناز: تمومش کن آرمان....نمیزارم اینجوری باهاش حرف بزنی اون بیماره...

حسابی از کوره در رفته بودم...برگشتم سمتش و با صدای تقریبا بلندی گفتم:

جناب به اصطلاح پدر شما تا الان کجا بودید؟ کجا بودید اونموقع که پایپ تو دستاش بود

بزنید زیر گوشش؟ کجا بودید وقتی داشت به اعتمادم خیانت میکرد جلوش وایسید....الانم

که هستین چرا مثل پدرای دیگه از معتاد شدن دخترتون داغون و عصبی نیستین...چرا

باهاش آروم حرف میزنید جوری که انگار کار درستی کرده؟ شما تا امروز نبودید پس از

الان به بعدم اجازه نمیدم باشید...حتی اگه خودتون بخوایید....

برگشتم سمت پریناز و گفتم: قبل از اینکه بخوای برگردی خونه و بری سراغ

جاسازات و مواد بکشی باید تکلیفمو باهات معلوم کنم....قبل از اینکه دوباره اون کوفتی

رو دستت بگیری و بخوای بکشی...

_باربد: آرمان یکم آروم باش داداش...

_آرمان:برای چی آروم باشم باربد؟ برای چی؟ درد بی درمون انداخته وســـــط

زندگیم....

پریناز پوزخندی زد که باعث شد برگردم سمتش....با همون لبخند مسخره ی روی

لبش گفت: ی وقتایی...ی حرفایی....از ی آدمایی... چنان آتیشت میزنه که دوست داری

جیغ بزنی...ولی نمیتونی....دوست داری اشک بریزی ولی نمیتونی...حتی دیگه نفس

کشیدنم برات سخت میشه....تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه...به این میگن درد

بی درمون....اینکه شوهرت بهت بگه خماری و هیچی نتونی بهش بگی و فقط تو

چشماش زل بزنی....این درد بی درمونه...این....

سکوت کردم...آره شاید زیاده روی کرده بودم....اما حقش بود.....اون زندگیمونو

خراب کرده بود...زندگی که با عشق ساخته بودیم و با اعتماد پیش بردیمش رو نابود

کرد....وقتی قلب لعنتیم طاقت دوریشو نداره و نمیتونم ترکش کنم چون خودم زودتر

میمیرم پس یکم تنبیه براش لازمه....

چند قدم رفتم سمتش و گفتم: به جای فلسفه بافی بزار تکلیفمونو روشن کنم...

_پریناز: میخوای طلاقم بدی؟

_آرمان: نه....

چشماش برق زد....هنوزم دلم با دیدن چشماش بی قرار میشد....ادامه دادم: طلاق

نه...ی چیز بدتر...

_مادر پریناز: میخوای چیکار کنی آرمان؟

romangram.com | @romangraam