#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_254
سرمو تکون دادم...لبخند زد و گفت:پس تا من کنارتم نگران هیچی نباش...من
نمیزارم هیچی ناراحتت کنه....
لبخند زدم و بچه رو از مهسا گرفتم و همراه هم به استقبالشون....
جلوی در ایستادیم....اول بابا محمد اومد داخل....با شوق منو تو بغل گرفت و بعد از
رو بوسی بلافاصله بچه رو ازم گرفت....
استرس بدی تمام وجودمو گرفته بود...حس میکردم بدنم میلرزه....از واکنش مامان
باربد خیلی میترسیدم...
حالا نوبت شیوا خانم بودکه با تاخیر وارد بشه....خدا میدونه میخواد چه برخوردی
کنه جلو اینهمه آدم فقط خداکنه آبرو ریزی نکنه.....چشمامو بستم و ی نفس عمیق
کشیدم بعدم سریع بازشون کردم که بلافاصله چهره ی خندون شیوا خانمو دیدم....اینقدر
تعجب کردم که خنده ی زوری زدم و گفتم: بفرمایید...
به خودم که اومدم دیدم تو بغلشم....چشمام شده بود قد پرتقال تامسون....یا بسم
الله....این جنی شده فک کنم....این جدی جدی منو بغل کرده؟ نکنه میخواد امشب چیز
خورم کنه...وای من از این میترسم....
همون لحظه منو از خودش جدا کرد و صورتمو بوسید....دیگه شاخام داشت میزد
بیرون...این ی چیزیش شده امشب....برگشتم و به مامان و بچه ها که پشت سرم بودن
نگاه کردم....اونام دست کمی از من نداشتن شایدم بدتر....نگاهمو به سمت باربد
کشیدم...با لبخندی که روی لبش بود چشماشو با اطمینان باز و بسته کرد.....ایــــی آدم
مارمولک پس ینی خبر داشته....خدامیدونه چی به مامانش گفته که از این رو به اون رو
شده...
با شنیدن صدای شیوا خانم چشم از باربد گرفتم: هستی جان....ازت میخوام گذشته
رو فراموش کنی...درواقع من مشکلی با تو نداشتم....ایراد از طرز فکرم بود....ینی...
یجورایی مشکل حل شده...میخوام این سه سال رو فراموش کنی تا از امروز برات مادری
کنم....هم برای تو هم دخترت....
اونقدر تعجب کرده بودم که لکنت زبون گرفته بودم...با بدبختی گفتم: من...من...
_شیوا خانم: لازم نیست چیزی بگیی...میدونم تعجب کردی...اما به نظرم دیگه
کدورت کافیه....این وروجک قدمش خوب بود برامون...
بعدم برگشت سمت بابا محمد و گفت: بدش ببینم نوه ی خوشگلمو....
بابا محمد بچه رو به شیوا خانم سپرد...مامان به طرفمون اومد و راهنماییشون کرد
داخل....
برگشتم سمت باربد و درحای که هنوز متعجب بودم گفتم: چیکار کردی با مامانت؟
romangram.com | @romangraam