#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_253
_این واجب تره....
وارد اتاق خواب شدیم.....سریع پریزو روشن کردم و به سمت اون بسته رفتم و رو
به هستی گفتم: لباس شبت چیه؟
_چه میدونم مامان ی لباس گشاد اورده گفت اینو بپوش....ولی دوسش
ندارم....اونها به در کمد آویزونه...
ی نگه گذرا به لباس انداختم و گفتم: خوبه همینو بپوش...
_کجاش خوبه بابا من اینو نمیپوشم....به خدا شبیه کدو تنبل میشم...
کمربندو از تو جعبه بیرون اوردم و گفتم: هستی اینو ببین....با مسئول پرورشگاه
راجب این مهمونی حرف زدم گفت اگه میخوایید کسی متوجه نشه خانومتون این
کمربندو ببنده...
_چی هست این؟
_شکم مصنوعی
_چی؟
_اینو که ببندی یکم شکمت باد میکنه از رو لباس انگار باردار بودی...وقتی رفتم
بخرم دیدم مال همه ی ماهای بارداری رو داره....دکتره گفت برای زوجاییه که نمیخوان
کسی متوجه بشه که....
_باشه باشه....میبندمش...مرسی....
_من میرم پایین غذا بخورم....توام حاضر شو بعد بیا...
_چشم....
سرمو تکون دادم وبعد از اینکه بوسه ی کوتاهی رو پیشونیش زدم از اتاق خارج
شدم.....
(هستی )
تقریبا همه ی مهمونا اومده بودن به جز پدر و مادر باربد و پریناز اینا....معلوم نیس
کجا موندن هرچی هم شمارشونو میگیرم جفتشون خاموشن....فک کنم بازم از این
شوخیای مسخره اس....اه آخه الان وقت اینکاراس...من دارم از استرس میمیرم...
داشتم تو دلم به پری فوش میدادم که باربد اومد سمتم و درحالی که
دستمومیگرفت گفت: مامان اینا اومدن....
دلم هوری ریخت...آب دهنم و قورت دادم و نگران نگاش کردم...هردوتا دستمو
گرفت و گفت: بهم اعتماد داری دیگه؟
romangram.com | @romangraam