#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_238


بچه به دنیا میاورد همین بود...بازم مسئله ی اصلی تربیت بود.....

_مامان: خون پسر جون....خون...

_باربد: محبت و عاطفه ای که ما به پای اون بچه میریزیم کشش از خون

بیشتره.....مامان چرا میخوای روزای خوشمو خراب کنی.....

تند و تیز نگام کرد...هجوم اشک روی به چشماش احساس کردم...قلبم فشرده

شد...اون مادرم بود...هرچقدرم که بهم بدی میکرد بازم مادرم بود....این کلمه مقدسه....از

جام بلند شدم و رو به روش ایستادم...خواستم حرف بزنم که دستشو به نشونه ی ساکت

باش بالا اورد و با بغض کنترل شده گفت:من چیکار کردم باهات.....مگه جز این بوده که

همیشه خیر و صلاحتو خواستم؟؟من میخواستم خوشبخت باشی....

_باربد: هستم مامان هستم....به خدای احد و واحد قسم هستم....به ارواح خاک

محسن هستم...مامان من خوشبختم....خیلی خوشبختم....اگه شمام کنارم باشی

خوشبخت ترم....

_مامان:اگه کاری که من گفتمو میکردی خوشبخت ترم بودی

_باربد: همین دیگه....مشکلمون اینه.....تعریف من از خوشبختی با تعریف شما

فرق داره....تعریف شما ی زندگی معقولانه اس...زندگی که احساس توش جایی

نداره...اما تعریف من زندگی معقولانه با عشقه....با عقلم تصمیم میگیرم و زندگی میکنم

اما میخوام کنار عشقم باشم.....مامان....

_جانم....

دست راستمو مشت کردم و بالا اورد و چندبار کوبیدم روی قلبم و گفتم: اسم

هستی تا وقتی که این قلب تپش داشته باشه روش حک شده....هیچکس و هیچ چیزم

نمیتونه پاکش کنه.....الان تنها چیزی که ازتون میخوام اینه که توی خوش ترین و

قشنگترین روز زندگیم کنارم باشید....

چند لحظه ای سکوت بینمون حکم فرما شد تا بالاخره بابا سکوتو شکست: من که

چه تو تا اینجا میاومدی چه نمیاومدی امشب اولین نفری بودم که برای دیدن نوه ام

میاومدم خونتون.....

لبخند زدم....بابا به مامان اشاره کرد و گفت: مادرتم میل خودشه...من همون سه

سال پیش باهاش اتمام حجت کردم که نخواد من از تو دست بکشم و بهش گفتم

خودش میتونه راجب خودش و رفتارش تصمیم بگیره....الانم میل خوشه....اگه نمیخواد

میتونه نیاد....

به مامان نگاه کردم....صورتش خیس از اشک بود زل زده بود به پاهاش....نتونستم

طاقت بیارم و همونجا جلوی پاش زانو زدم و سرمو روی زانوهاش گذاشتم....همینکار

romangram.com | @romangraam