#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_234
کریه در اورد و تو بغلش گرفت و دستای کوچیکش که انگشت اشاره ی هستی رو
محکم گرفته بود بوسید....
_خانم حواستون باشه اینجوری نگاش میکنید یکی اینجاست دلش
میخواد....یهویی دیدی بهش حسودیم شد بردم پسش دادم ها...
اخم ساختگی کرد و گفت: جناب پدر....دیگه لطفا این حرفو نزنید وگرنه منم
شمارو پس میدم به مادرتون....
_باشه عیال چرا تهدید میکنی.....
لبخند زد و گفت: باربد باید ی صندلی کودک بگیری اینجوری بخواد تو بغل من
باشه خطر داره...بعدم بچه ام بدنش درد میگیره...
_اطاعت عیال تو فکرم هس....
_خب خداروشکر...بجم منو برسون خونه خودتم برو خونه مامانت....
_اونجا برای چه؟!
_باید بری رازیش کنی بیاد....
_از کجا میدونی نمیاد خانم...مطمئن باش برای دیدن نوه اش میاد....
رومو برگردوندم و ماشینو روشن کردم و به سمت خونه حرکت کردم....هنوز چند
ثانیه از حرکتم نگذشته بود که هستی ادامه داد: نمیاد باربد نمیاد....اونروز که زنگ زدم
دعوت کنم گفت تهیه منو نبینید نمیام....درضمن تو که مادرتو میشناسی....اون این بچه
رو نوه ی خودش نمیدونه چون خون بچه اش تو رگاش نیس....
_حرف و تربیت بچه اش که تو گوشش خونده میشه....
_باربد جان....الان میری خونه ی مامانت و رازیش میکنی امشب بیاد و کنارمون
باشه و تا وقتی رازی نشده نمیای خونه چون درو باز نمیکنم....
_ای بابا ینی باید تو کوچه بخوابم دیگه...
_بیا...خودتم قبول داری نمیاد...
_نه....
_ اگه نداشتی نمیگفتی باید تو کوچه بخوابم میرفتی میاوردیش...
_هووووف....هستی جان....گیر نده.....
_باربد....برو رازیش کن که امشب بیاد...امروز بهترین و قشنگترین روز زندگی
خانوادمونه....ینی منو تو دخترمون....میخوام همه توش سهیم باشن....نمیخوام کسی به
هردلیلی نباشه....
_همه هستن....
_چون همه هستن ینی مادر تو نباید باشه؟!
romangram.com | @romangraam