#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_207


_مریم: من باز میکنم خانم....

درست مثل چندلحظه ی پیش همه منتظر بودیم....اما اینار با ورود سیاوش انگار

همه سرذوق اومده بودن....به محض اینکه چشمش به دایی رضا افتاد سرجاش خشک

شد....با حرص نگاهشو ازش گرفت و به سمت هیوا اومد...روبه روش ایستاد و گفت:

خوبی؟

هیوا آروم چشماشو بازو بسته کرد....

مامان با شوق به سمت سیاوش اومد و درحالی که بغلش میکرد گفت: الهی

قربونت برم من چقدر لاغر شدی....

باربد درحالی که درو میبست گفت: نازی جون ی ساعتم بازداشت نبوده لاغر چی

آخه؟!!!

_نازی جون:باربد جون من مادرم...الان درکم نمیکنی ایشالله وقتی بچه ات بغلت

بودو نگرانش بودی میفهمی حالمو...

_باربد:بله بله اونموقع مادر بودن رو حس میکنم...

هرموقع دیگه ای بود با این حرف باربد همه میخندیدن...اما الان نه...الان خنده با

لبامون قهر کرده بود.....

بابا قبل از اینکه مامان اجازه ی حرف زدن پیدا کنه گفت: کافیه....

بعدم به سمت سیاوش اومد و درست روبه روش ایستاد و گفت: بهت گفته بودم

کاری نکن به اعتبار خانواده صدمه بزنی....بهت گفتم کاری رو که فکر میکنی شکست

میخوری انجام نده....اما بازم مثل همیشه کله شق و ی دنده ای....

_سیاوش: بابا من معذرت میخوام.....ی جوری جمعش میکنم....نمیزارم باعث

سرشکستگیتون بشم....

_بابا فرهاد: چه جوری؟ چه جوری میخوای اینهمه بدهی رو پرداخت کنی سیاوش

از کجا؟ تو الان چیزی از خودت نداری ک بخوای اینهمه بدهی رو پرداخت کنی....

سیاوش دستاشو مشت کرد و به سمکت پذیرایی رفت...همه هم به دنبالش اونجارو

ترک کردن...انتظار نداشتم بابا همچین برخوردی با سیاوش بکنه....بابا همیشه سر

سیاوش و کاراش قسم میخورد اما الان.....

رفتم کنار بابا و آؤوم گفتم: بابا....خواهش میکنم خوردش نکنید...این اصلا روش

خوبی برای اینکه مقاومتشو بشکنید که بزاره کمکش کنید نیس...اینجوری فقط غرورشو

له میکنید....سیاوشم مثل خودتونه....غرورش همه چیزشه....داداشمو بیشتر از این نشکنید

بابا....

بعدم بدون اینکه منتظر بشم به سمت ذیرایی رفتم...کنار سیاوش نشستم و دستمو

romangram.com | @romangraam