#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_206


بود....دل منم خون بود...از اینکه تکلیف برادرم معلوم نبود تموم وجودم داشت

میسوخت.....

با صدای زنگ در همه از جا پریده....

_بابا: مریم بجم درو باز کن...

مریم بدو بدو به سمت إف إف رفت.....

همه چشم دوخته بودیم به در ورودی....حتی مامان هم از اتاقش بیرون اومده بود

و روی پله ها انتظار میکشید....آخ که چقدر دلم میخواست الان داداشم بیاد از این در بیاد

تو و من با دیدنش یکم آروم بشم.....

در باز شد و دایی رضا وارد خونه شد....مامان بلافاصله رو برگردوند و به اتاقش

برگشت...بابا گره بین ابروهاشو محکم کرد و بدون هیچ حرفی روی مبل نشست....انتظار

این واکنش رو داشتم....هرچی باشه دایی رضا باعث همه ی این اتفاقاته....زیرلب سلام

کردم و منتظر واکنش هیوا موندم....همونجور کنارم ایستاده بود و خیره شده بود به

پدرش....دستم که توی دستش بود رو محکم فشار میداد...ینی از پدری که اونقدر

عاشقش بود ناراحت بود؟؟؟

_دایی رضا: سلام...

_هیوا: بابا...

_دایی رضا: جانم...

_هیوا: بابا ی اشتباه رو چندبار تکرار میکنن؟ بابا شما ی بار زخم خوردی و

فهمیدی تو دنیای کار اعتماد جایی نداره و این فقط قرار دادها هستن که همه چیزو پیش

میبرن....بابا چرا اعتماد کردی اونم به شرکتی که داشته ورشکست میشده...اونا اگه

طرحاشون خوب بود خودشون ارائه میدادن که ورشکست نشن نه اینکه بخوان

بفروشن.....بابا شوهرم همه چیزشو باخته....مثل تو...مثل گذشته ی تو....

به صورت خیس از اشکش دست کشید و گفت:شما مقصرین...چون سیاوش

بهتون گفته بود نکنید مقصرید....هیچ وقت نخواستم شمارو باعث مرگ مامانم بدونم....اما

الان...الان که دوباره اشتباه سالهای پیشتونو تکرار کردین فکر میکنم این حقیقت داشته

باشه....شمارو از روی عمد اینکارو کردین....چون میدونستید چه تنفتقی میاوفته اما بازم

اینکارو کردین این عمد محض محسوب میشه بابا...

_بابا فرهاد: هیوا احترام پدرتو نگهدار دخترم....

حرف تو دهن هیوا خشک شد....منم با تعجب خیره بودم به بابا....

هیوا خواست برگرده و به سمت طبقه ی بالا بره که صدای زنگ مانع

شد....درحالی که به سمت در میرفتم گفتم: فک کنم اومدن....

romangram.com | @romangraam