#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_177
گارسون سلامی کرد و مارو به سمت میزمون راهنمایی کرد.....
هردو پشت میز نشستیم....سعی کردم قیافم درهم نباشه تا امشبمونو خراب نکنم
اما انگار تلاشم بی فایده بود چون اشکان پرسید: دوباره ناراحتت کردم آره؟!
بدون اینکه بهش نگاه کنم درحالی که خودمو مشغول بازی کردن با ناخونام نشون
میدادم گفتم: نه...ینی مهم نیست.....دستاشو توی هم گره کرد و روی میز گذاشت...یکم
خم شد به سمتم و گفت: مهسا...نگام کن....
نمیدونم چرا توان نگاه کردن تو چشماشو نداشتم....شاید به خاطر اینکه نمیخواستم
دوروغمو از تو چشمام بخونه....
_ مهسا گفتم نگام کن....
به سختی چشم از ناخنام گرفتم و چشمای بی قرارمو تو چشماش
دوختم....همونجور که خیره بود بهم گفت: میدونم این صحنه ها ناراحتت میکنه اما....
دستمو به نشونه ی ادامه نده بالا اوردم و گفتم: میدونم اشکان میدونم ...شهرت
همچین برخوردایی رو دنبالش داره میدونم....ایمو قبل از ازدواجمون هم
میدونستم....ایراد از تو نیست چون تو کاری از دستت برنمیاد....من باید مشکلمو با خودم
حل کنم....
_اما وقتی اینجوری گرفته میبینمت اذیت میشم....
_ میدونی تعجم از چیه....از اینکه منی که اینقدر عشق شهرت بودم چرا با دیدن
این برخوردا داغ میکنم و از خود بیخود میشم....اشکان...یکم بهم زمان بده...حلش
میکنم....
درحالی که به روم لبخند میزد چشماشو با اطمینان باز و بسته کرد...
بحثمون با اومدن گارسون و اوردن منو خاتمه پیدا کرد ....
منوی چرمی رو توی دستش گرفت و درحالی که دقیق نگاش میکرد
گفت:خب...خانومم...چی میل داری؟
منو رو بستم و گفتم: هرچی تو میخوری...
سرشو تکون داد و بعد از گفتن سفارش به گارسون...گارشون رفترفت تا سفارشاتو
بیاره...
اشکان همونجور که به ساعت روی دستش خیره بود گفت :خب؟...
_خب...اشکان...راستش...چطور بگم...من خیلی زود قضاوت کردم...متاسفم...
اشکان لبخندی نثارم کردو گفت: منتظر معذرت خواهی نبودم....همین که الان
پیشمی کافیه دیگه هم دلم نمیخواد به چیزی فک کنم....
دستشو جلوتر اورد و روی دستم گذاشت....به خودم نهیب زدم...ینی همه چی خوب
romangram.com | @romangraam