#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_176
سیاوش سریع به سمتم اومد و مثل یه شی با ارزش کمکم کرد تا از روی صندلی
بلند بشم و سر وضعمو مرتب کنم....
_دکتر:فقط خیلی مراقب خانومتون باشین سعی کنین و نزارین کار سخت انجام
بده....
سیاوش سری تکون داد و با لبخند گفت : حتما...
دکتر مهرشو روی برگه فشار داد و بعد از اینکه برگه رو از سربرگی که جلوی
خودش بود جدا کرد به دست سیاوش داد و گفت :خواهش میکنم...به سلامت...
به همراه سیاوش بعد از تشکر از دکتر به سمت در خروجی رفتم و از مطب خارج
شدیم....
( مهسا )
وارد اتاقم شدم و لباس شام امشب رو از کمد بیرون کشیدم....دلم میخواست
بهترین تیپ لباسیمو امشب بپوشم....
یه مانتوی کتون قهوه ای برداشتم و یه جین مشکی و شال قهوه ای رو روی
تخت انداختمشون و بلافاصله سراغ میز آرایشم رفتم....
سرمو بلند کردم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم....نزدیک هشت بود...الانا بود
که اشکان برسه....لوازم آرایشمو توی کشو ریختم و سریع لباسمو پوشیدم.....
همون لحظه صدای زنگ آیفون بود که متوجهم کرد اشکان پشت دره....
نگاه آخر رو توی اگآیینه به خودم انداختم و حلقه ی سفیدم رو که روی میز بود
توی انگشتم کردم و بعد از زدن عطر محبوبم بدو بدو به سمت در خروجی رفتم....
سوار ماشین شدم....انتظار برخورد گرم اشکان رو داشتم اما دیگه نه تا این
حد....اونقدر کیفش کوک بود که تو مسیر از هر دری صحبت کرد....
جلوی ی رستوران لوکس توقف کرد و خواست تا پیاده بشم....
از ماشین پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت اشکان که چند نفر به سمتش اومد و
درحالی که از گردن و سر و کولش آویزون بودن تا عکس بگیرن سوالای بی سر و تهی
ازش میپرسیدن....همیشه جای خالی این امنیت توی زیندگیمون حس مشید....اینکه
یکبار بدون مشغله و اینجور بازیا باهم بریم بیرون....اشکان بعد از اینکه دید داره دورش
زیادی شلوغ میشه با چندتا عکس انداخت و به طرفم اومد...دستمو توی دستاش گرفت و
بعد از عذرخواهی های متعدد وارد رستوران شد....
به سمت یکی از گارسونا رفت و گفت: اشتیاق هستم...میز رزرو کرده بودم....
romangram.com | @romangraam