#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_159


پاشید وسایلارو جمع کنید بریم.....الان راه بیاوفتیم فک کنم دیگه 8 صبح تهران

باشیم....

همه از جاشون بلند شدن و هر کس به اتاق خودش رفت تا وسایل و برای برگشت

اماده کنه...





( پریناز )





به سرعت از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم چمدونمو باز کردمو هرچی دم دستم

میومدو داخل چمدون بیچاره میزاشتم!به اطرافم نگاه کردم تا مطمئن بشم هیچ لباس

بیچاره ی دیگه ای نیست که داخل چمدون بزارم و بعد از اطمینان زیپ چمدونو بستم

...مانتوی سورمه ای رنگمو روی دوشم انداختم و شال سفید رنگمو سرم کردم و به آیینه

خیره شدم و بعد از رضایت کامل دستمو به سمت چمدون بردم و خواستم بلندش کنم که

تمام عضلات کمرم رگ به رگ شد...درد بدی که تو کمرم پیچید باعث شد صورتمو

جمع کنم و چشمامو برای چند لحظه ببندم و به خودم بزنم: اخه مگه تو زور بلند کردن

این چمدونو داری....اونم یه دستی ؟! خودتو با رونی کلمن اشتباه گرفتی باز....

دوتا دستمو سمت چمدون بردمو به سمت در رفتم و با پنجه ی پا بازش کردم و در

حالی که از سنگینی چمدون کمرم به سمت چپ خم شده بود کشون کشون چمدونو

پایین بردم...به بچه ها نگاه کردم...حس خوبی نداشتم که به خاطر من دارن از

مسافرتشون میزنن...ارمان از پله ها پایین اومدو با عصبانیت گفت:این همه پله رو با این

چمدون اومدی پایین....خب میگفتی میومدم کمکت خانوم مگه من مرده بودم؟،

ناخداگاه لبخند شیرینی روی لبم نشست...با همون لبخند گفتم:خب حالا از اینجا تا

خونه رو شما ببر...

_آرمان: من که نمیبرم!ماشین میبره!

بعدم یه دستی چمدونو گرفت و از در بیرون رفت....

یه نگاه گذرا به جمع انداختم و بلند گفتم: بچه ها متاسفم که...

_هستی:عه؟پری؟این چه حرفیه مگه تقصیر تو بود که لوله اشپزخونه مامانت اینا

ترکید؟!!چرتو پرت نگو دختر..

_مهسا: راس میگه...هرکدوم دیگه از ماهم که بودیم همین اتفاق میاوفتاد....

_هیوا: مخصوصا درمورد من چون اگه ی چیزی میشد میخواستم برم تهران و

romangram.com | @romangraam