#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_92


-کجا بودی؟

با صدای خروسی که سعی در صاف کردنش داشت گفت:

-به تو ربطی نداره.

این یعنی کاملا سالمه.حداقل زبونش سالمه.با پوزخند گفتم:

-اتفاقا تو این خونه همه چی به من ربط داره.مثل عمارت شما بی در و پیکر نیست.

عمارت رو فقط برای چزوندنش مثال زدم.سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.هیچی تو چشماش نبود.آروم بلند شد و روبروم وایساد.گرما رو حس کردم.اخمام رفت تو هم یعنی انقد تب داشت؟

-باید ببینی عمارت ما رو کی بی در و پیکر کرد!

اخمام بیشتر تو هم رفت...داشت به ارباب تیکه مینداخت.می خواستم به دستش دست بزنم یا حداقل به صورتش که ببینم وضعیتش چجوریه اما من هیچوقت اینکارو نمی کنم.پس یه راه می مونه اینکه حرصشو در بیارم.

-خب معلومه از بی عرضگی بهادر خان بوده.

انگشتشو به نشانه تهدید سمتم گرفت و گفت:

-یک بار دیگه،فقط یکباره دیگه به پدر من توهین کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

خیلی خب چه بهانه از این بهتر.دست مشت شدش رو گرفتم از داغی زیادش شوکه شدم ولی محکم به سمت پایین هولش دادم و تو چشماش زل زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com