#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_307


-اولا کوچیکتر باید سلام کنه ،دوما جوابی نشنیدم.

تعجبش سریع از بین رفت.فهمیدم چقد شیک گند زدم.من شخصیتمو نمی تونم تغییر بدم چیکار کنم خب؟آروم گفت:

-سلام صبح بخیر!

دوباره ضربه ای به در زده شد.عصبی چشمامو تو حدقه گردوندم .با قدمای بلند به سمت در حرکت کردم.عصبی در رو باز کردم و فریاد زدم :

-دیگه چیه؟

با دیدن چهره بغض کرده پویا سریع اخمامو باز کردم.هی راه به راه دارم گند میزنم، این یعنی چی؟کلافه گفتم:

-با تو نبودم پویا فکر کردم یکی دیگست.بیا تو اتاق!

انگار تمام بغضش یهو رفت با خنده گفت:

-یعنی میذاری بیام تو اتاقت؟

خواستم بگم نه که به حرف دلم گوش کردم.کلافه گفتم:

-آره!

سریع پرید تو اتاق و دوید سمت نیاز.خودشو تو بغلش پرت کرد.در گوشی حرف می زدن و می خندیدن.با تعجب بهشون نگاه می کردم.به نیاز نگاه کردم.می خندید مثل بچه ها!دلم آروم گرفت، نمی دونم چرا ولی آروم شدم.خیلی وقت بود صدای خندشو نشنیده بودم.دستم رو دستگیره مونده بود و محو تماشای خنده ی نیاز بودم.نمی دونم چم شده بود.با صدای عمه:

romangram.com | @romangram_com