#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_306
کلافه بودم . نفسای آروم نیاز باعث شد بهش خیره شم.ببخشید!بخاطر اینکه اینکه نمی تونم محبت کنم،بخاطر اینکه نمی تونم آرومت کنم،بخاطر اینکه نمی تونم هرکاری دلم خواست انجام بدم،ببخش!
داری عذرخواهی می کنی؟از نیاز؟آره حس بدی دارم.یه چیزی داره خفم می کنه.یه چیزی سنگینی می کنه.باید غیرتمو برگردونم.غرور بی غیرت به درد جرز دیوار می خوره.خیلی بی غیرتی پرهام!چطور تونستی با زنت همچین کاری کنی؟زنمه اختیارشو دارم.فقط اختیار تو مهمه؟تو باید اختیار رو انتخاب کنی و نیاز اجبار؟
همینجوری که چشمام به صورت نیاز بود کم کم به خواب رفتم.
======================
صبح با صدای کوبیده شدن در اتاق بیدار شدم.سراسیمه بلند شم.نیاز هم سریع بلند شد.شوکه و با عجله رفتم سمت در.خدا این یکی رو بخیر بگذرونه.
با عجله در رو باز کردم و گفتم:
-چه خبره ؟ مگـــ....
با دیدن چهرش حرفم قطع شد.طناز اینجا چیکار می کرد؟عصبی بود ولی من خون خونمو می خورد با فریاد گفتم:
-معلوم هست چته؟سر آوردی مگه دختره ی الدنگ؟اول صبح اینجا بکوب بکوب راه انداختی؟
دهنش یه متر باز موند.در رو محکم تو صورتش بستمو برگشتم سمت نیاز، با بهت بهم نگاه می کرد.نمی دونم چرا حس کردم یه برقی رو تو نگاش دیدم.آروم سمتش رفتم که یه قدم عقب رفت.وایسادم ولی بعد از کمی دوباره راه افتادم.بهش که رسیدم با ترس نگام می کرد.آروم موهای رو پیشونیش رو کنار زدم و لبمو رو پیشونیش گذاشتم و چشمامو بستم.نمی تونستم آرامشی که تزریق شده تو وجودمو انکار کنم.آروم لبخندی زدم ولی سریع جمعش کردم و گفتم:
-سلام صبح بخیر!
با بهت نگام کرد.منتظر نگاهش کردم.هیچی نگفت.اخم کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com