#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_281


ناراحت اومد جلو و گفت:

-نیاز؟عزیزم؟من نبودم اینجا!انصافه بخاطر نبودنم مقصر بدونی منو؟

رورمو ازش برگردوندم.دستمو گرفت و گفت:

-چیکار کنم منو ببخشی؟

به چشماش نگاه کردم و گفتم:

-عارف رفت،بابا هم رفت...

بغض تو گلوم سنگینی می کرد ،نمی تونستم اشک تو چشام رو مخفی کنم.با صدای لرزون ادامه دادم:

-نمی خوام تو و مامان هم برید.بیاید با ما زندگی کنین.

اشک تو چشماش جمع شده بود پوزخندی زد و گفت:

-پرهام راضی نمیشه.

عصبی گفتم:

-به پرهام هیچ ربطی نداره!

romangram.com | @romangram_com