#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_280


اشکام بین بارون گم شدن و من خیره به مزار پدری که هیچی واسم کم نذاشت.پدری که دنیا رو باهاش عوض نمی کردم.پدری که آخرین بار بهش دروغ گفتم.پدری که مدتها باهاش حرف نمی زدم.پدری که خودمو ازش محروم کرده بودم.پدری که حالا انتقام گرفته بود و خودشو ازم گرفته بود.

سیل اشک بود که از چشام می بارید.خدایا این دیگه حکمتیه؟خواستی انتقام یه عمر اشک نریختن و حالا ازم بگیری؟خدایا التماست کردم،به پات افتادم!خدایا!آروم رو خاک های گِل آلود مزارش دست کشیدم و نالیدم:

-بابایی من رفتی؟بی من؟کجا؟می خواستی بگی منم بلدم تورو از خودم محروم کنم؟

-بابایی غلط کردم!برگرد!تو رو جون نیاز برگرد!تو برگرد اصن هرروز بهت زنگ میزنم!همیشه بهت راست میگم!

سرمو رو مزارش گذاشتم و گفتم:

-بابا بیا منو بزن.!بیا بخاطر شیطونیام سرم داد بزن!بیا بخاطر اشتباهام باهام قهر کن!ولی بیا!توروخدا بیا!

هق هق می زدم.اینهمه درد یهو ،نمی تونستم دووم بیارم.درد جسمو می شه دوا کرد اما درد روح رو نه!روحم داغونه،داره می میره.اشک می ریختم.قدرت فکر کردن به هیچ چیزی جز بابا رو نداشتم.باصدای حسام سریع بلند شدم.

-با گریه کردن بابات برمی گرده؟

با اخم بهش چشم دوختم.وقتی که باید می بود، نبود.پوزخندی زد و گفت:

-چیه؟چرا همچین نگام میک نی؟انتظار نداری که من همش خونه باشم؟

با دلخوری گفتم:

-انتظار دارم موقع خاکسپاری باشی.

romangram.com | @romangram_com