#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_258


-کجایی تو؟

جفت دستمو گرفت که دادم هوا رفت.انقدر درد داشتم که نمی تونستم داد نزنم.قلبم درد می کرد،استخونم درد می کرد،نبودن عارف؛آخ خدا!حسام سریع متوجه شد دستشو برداشت.با ترس گفت:

-دستت جا در رفته؟

-به تو ربطی داره؟

صدای عصبی پرهام رو کنار گوشم حس کردم.اخمای حسام رفت توهم و گفت:

-به من خیلی ربط داره!

-هی بچه یه بار بهت گفتم دور بر نیاز نبینمت.

اعصابشونو نداشتم اعصاب هیچکدومو.ازشون فاصله گرفتم و با صدای نه چندان جون داری گفتم:

-زنگ بزنین عارف بیاد انقــ....

حرف تو دهنم ماسید.عارف!صدایی از اون دوتا هم در نمیومد.حرفای دوشب پیشش.بهم گفت دوست دارم.عارف دوسم داشت.عشقو تازه دو شب پیش تو چشماش دیدم،وقتی دید شوکه شدم سریع حرفشو تغییر داد و گفت: "نیاز منو ببخش!تو خواهر خیلی خوبی هستی"آخ عارف!دم رفتن باید اینجوری می گفتی نامرد؟حالمو نمی فهمیدم.از قوی بودن خسته بودم ولی دلم شکستن نمی خواست!

نفهمیدم کی حسام زیر بازوی اونیکی بازومو گرفت.آروم منو به دیوار تکیه داد.دلم گریه می خواست.نفسای عمیق می کشیدم اما بغضم بند نمیومد.نمی خواست خفه شه.پرهام جلو پام زانو زد.

-صورتش زرد شده!

romangram.com | @romangram_com