#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_257
نیاز
ناراحت بودم.از دیروز یه دقیقه هم آروم نگرفتم،دوست نداشتم پرهام جای مخفی گاهمو بدونه ولی وقتی فهمیده بود نمی تونستم کاریش کنم.نامرد حتی به اسمی که تو شناسنامش بود احترام نمی ذاشت.دلم از رفتن عارف پر غم بود اونم هی نمک می پاشید.عصبی شدم و اون چیزی که نباید رو گفتمولی حقش بود بذار بسوزه!
با عجله از بین درختا می گذشتم که یهو دستمو گرفت و گفت:
-چی گفتی؟یه بار دیگه بگو!
دیگه دلم نمی خواست جوابشو ندم، بذار یه بار هم اون حرف بشنوه.بسه انقد صادقانه حرف زدم.لبخندی زدم و گفتم:
-گفتم تو هم برام هیچی نیستی،هیچی!
و محکم دستمو کشیدم که برم.ولی انقد محکم دستمو گرفته بود که یهو دستم کشیده شد.تا قلبم تیر کشید.چشمامو محکم بستم و نالیدم:
-آی!
دستمو ول کرد.دست راستم دو سال پیش جا در رفته بود که عارف جا انداخت.گفته بود باید مواظب باشی چون یه بار جا دررفته اگه فشار روش بیاد باز جا در بره دردش امونتو میبُره،و حالا دوباره همون دست!انقدر درد گرفت که یه لحظه نفسم حبس شد.نفسای عمیق می کشیدم.پرهام اومد جلوم و با تعجب گفت:
-چی شد؟
نمی خواستم ببینمش.نمی خواستم هیچکس رو ببینم.با وجود درد زیادم تند ازش دور شدم.احساس خوبی نداشتم.درد تو همه بدنم حس می شد.گرسنگی هم از یه طرف فشار آورده بود.نمی دونم چطوری راه رو طی کردم ولی با دیدن در ورودی عمارت خیالم راحت شد که با دیدن همه نگهبانا و حسام متوقف شدم.
حسام با دیدنم به سمتم اومد و عصبی گفت:
romangram.com | @romangram_com