#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_255


پس چرا الان بین دستاته؟خب چون سردشه!خب باشه به تو چه ربطی داره؟خب در هر حال اسمش تو شناسناممه.تنها دلیلت همینه؟آره تنها دلیلم همینه،حرفیه؟نه هر چی تو بگی،همیشه هر چی تو بگی؛آخرشم گند میزنی به همه چی!این بار گند نمیزنم مطمئنم از خودم.اطمینان زیادی هم نشان شکه!

با این فکرا کم کم چشام گرم شد و خوابم برد.با خوردن نوری تو چشمم به زحمت چشمامو باز کردم.یه چشمی داشتم نگاه می کردم، کم کم چشام به نور عادت کرد و جفت چشامو باز کردم.چند ثانیه ای گیج بودم تا اینکه متوجه اطرافم شدم.سریع به نیاز نگاه کردم هنوز خواب بود.آهسته از بین دستم کشیدمش بیرون و تکیشو به زمین دادم.تکون خفیفی خورد.برای لحظه ای خشک شدم.بعد از اینکه دیگه تکون نخورد پالتومو از روش برداشتم و پوشیدمش.

نفس راحتی کشیدم و سمت آب رفتم.آبی به صورتم زدموکنار رودخونه نشستم.به آب زلال چشم دوختم .می بینی عارف؟دومین روز نبودنت داره شروع میشه.آه سردی کشیدم که با صداش به طرفش برگشتم:

-کشتیات غرق شده مثلا ارباب؟

باز زبون درازیاش شروع شده بود.چشم غره ای نثارش کردم و چیزی نگفتم.دلم نمی خواست باهاش هم کلام شم.می ترسیدم فهمیده باشه.دل نگران بودم.اومد سمتم، کنارم نشست و آبی به صورتش زد و با کنایه گفت:

-دیشب داشتم یخ می زدم یه آتیش روشن می کردی چزی ازت کم می شد؟

به چشمام نگاه کرد و دلخور گفت:

-لااقل از چهار نفر مردونگی یاد می گرفتی کتتو می دادی گرم شم!

خیالم راحت شد پس نفهمیده بود.نگاهمو به آب دادم و خشک و سرد گفتم:

-حرف اضافی نزن!تو چیمی که بخاطرت همچین کاری کنم؟خودم یخ بزنم که چی؟

حرفی نزد.به سمتش برگشتم.چشماشو با تعجب بهم دوخته بود.با نهایت بی رحمی تو چشاش زل زدم و گفتم:

-هان؟

romangram.com | @romangram_com