#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_254
-دارم به این فکر می کنم که با تو جهنم هم نباید رفت.
و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم از کنارم بلند شد و رفت یه گوشه دیگه نشست.حوصله نداشتم برم سمتش.انقدر اعصابم بهم ریخته بود که حوصله عصبی بودن هم نداشتم.اول عارف و مدارکی که نمی دونم چیه،بعدش مرگ عارف و حالا هم ارباب نامی که دنبال ماست!این یعنی چی؟ارباب دیگه کیه؟
ساعتها به این مسئله فکر کردم ولی چیزی دستگیرم نشد.یه چیزی این وسط درست نبود.یه چیزی بودار بود.کلافه بلند شدم و رفتم سمت نیاز.هیچ تکون نمی خورد.نشستم جلوش و آروم گفتم:
-نیاز؟
جواب نداد.فندکمو در آوردم و جلو صورتش روشن کردم.چشماش بسته بود و به خودش پیچیده بود.حرکت آرومی که تنش داشت خیالمو راحت کرد که نفس می کشه.رفتم سمت اون دوتا نگهبان.هنوز همونجا وایساده بودن.کلافه برگشتم مخفی گاه.نمی دونم باید چیکار کنم؟خواستم برم بشینم، که یاد نیاز افتادم.
به سمتش رفتم.دستمو رو دستش گذاشتم.سرده سرد بود.دستمو برنداشتم.دست من داغ بود و دست اون سرد.نفس عمیقی کشیدم و با فکری که به ذهنم رسید کنارش نشستم.فندک رو روشن کردم و به صورتش خیره شدم.کاش تو بیداری هم مث خواب بودی!انقدر حاضر جواب نبودی!
یهو به خودش پیچید و لباسشو بیشتر دور خودش کشید.ترسیدم و کمی خودمو عقب کشیدم.بعد از اینکه از حرکت ایستاد دوباره به سمتش رفتم.گفت لباساش خیسه!دستی به لباسش کشیدم.نمناک و سرد بود.نفسمو پر صدا بیرون دادم.
پالتویی که تنم بود رو در آوردم و رو دست و پاش پهن کردم.بدون اینکه اختیار کارمو داشته باشم دستمو دورش حلقه کردم و سرشو رو سینم گذاشتم.سرمو به سنگ تکیه دادم و فکر کردم.نمی دونم به چی فکر کردم؟هم فکر می کردم، هم فکرم خالی بود.به نیاز نگاه کردم.نفس که می کشیدم سرش بالا و پایین میرفت.لبخندی رو لبم اومد که سریع جمعش کردم.
بیخیال پرهام!تو لبخند زدی؟نه پوزخند بود.پوزخندی رو لبم نشست،به این میگن پوزخند نه اون!حالا هر چی،مطمئنم لبخند نبوده.تو که راست میگی!سر وجدانم فریاد زدم خفه شو!سری از تاسف تکون دادم سر خودم هم فریاد می زدم.یهو یاد عارف افتادم.تو خوابگاه همش بهم می گفت اینجا روستاتون نیست سر همه داد و بیداد کنی، اینجا همه چی اشتراکیه؛ولی من هیچوقت به حرفش گوش نمی دادم،اونم حرص می خورد و مجبور می شد خرابکاریامو درست کنه!یادش بخیر!
نفس عمیقی کشیدم.چه زود رفتی داداش!قرار بود ازدواج کنی ،دختردار شی ،بعد اسم دخترتو بذاری عسل،بهش بگی عسل بابا! بیا بخورمت!یادش بخیر چقدر مسخرت می کردم و تو بهم می گفتی تو اینچیزا رو نمی فهمی!دختر داشتن یعنی داشتن یه دنیا!یعنی تمام دنیا تو آغوشت بخوابه!اصن من زن می گیرم که دختر دار شم وگرنه زن می خوام چیکار؟با یاد آوری حرفاش چشام پر اشک شد.چه رویاهای احمقانه ای داشتی داداش!کاش بودی و این رویای احمقانتو انجام می دادی یکم بهت می خندیدم.به اینکه دخترتو ناز کنی بگی عسل بابا ،شیرین قند بابا!یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید.
سریع اشکمو پاک کردم.مرد که گریه نمی کنه.لبخندی رو لبم نشست.عارف همیشه می گفت این که مرد گریه نمی کنه رد گم کنی، به موقش مردا از زنا بدتر گریه می کنن؛اصن مردی که گریه نکنه مرد نیست!اما من فقط اشکاشو وقتی دیدم که پدر و مادرش مردن.9 سال دوستی؛یعنی باید انقدر زود می رفتی از پیشم؟من که دیگه هیچ مردی دور و برم نبود.
نفس عمیقی کشیدم.یاد تمام دعواها و زد و خوردامون افتادم.همیشه هم آخر به حرفش می رسیدم.نگاهمو به نیاز دادم.یعنی آخرش به حرفش می رسم که این دختر فرشته است؟نه وقتی می دونسته یعنی با نقشه جلو رفته.پرهام؟چی داری میگی؟چه نقشه ای مثلا؟نمی دونم ولی من از این خونواده خیر ندیدم.هیچکس خیر ندیده!
romangram.com | @romangram_com