#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_251


-مجبوریم دیگه!

کلافه شدم.این اربابی که اینا میگن کیه؟کلافه سری تکون دادم و آروم گفتم:

-باید برگردیم کنار رودخونه.

نیاز بی هیچ حرفی دنبالم راه افتاد.با رسیدن به آبشار کوچیک مخفی گاه نیاز ،رو سنگ نشستم و تو فکر فرو رفتم.این ارباب کی بود؟چرا نگهبان گذاشته بود؟برای پیدا کردن ما؟اصن چرا کسی باید دنبال ما بگرده ؟ سرمو رو دستام گذاشتم و کلافه نفس کشیدم.این دیگه چه گرفتاریه؟

-فندک داری؟

سرمو بلند کردم و نگاش کردم:

-واسه چی می خوای؟

-سرده،آتیش روشن کنم!

اخم کردم و گفتم:

-لازم نکرده،آتیش روشن کنی پیدامون می کنن.

-کیا؟

-نمی دونم،ولم کن!

romangram.com | @romangram_com