#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_250


-هیس!

آروم سرمو نزدیک درختچه ها بردم.از لابه لای درختچه ها می شد اونطرف رو دید،3 جفت پا،یهو وایسادن!با تعجب نگاه می کردم.یکی از دونفر که عقب تر وایساده بودن سمت فرد جلویی اومد و گفت:

-ارباب نیستن!گمون نکنم از این سمت اومده باشن.

جوابی نشنیدم ولی بعد از اینکه چند لحظه ایستادن رفتن.ارباب؟کی اینجا جز من اربابه؟تو همین فکرا بودم که دردی رو تو دستم حس کردم.سریع دستمو از رو دهن نیاز برداشتم.آروم گفتم:

-چته؟

مث من آروم گفت:

-تو چته؟خفم کردی؟

انقدر درگیر فکر بودم که بدون جواب دادن بهش زدم بیرون.دنبالم راه افتاد.آروم حرکت می کردم که با دیدن سایه ای پشت درخت مخفی شدم.نیاز هم کنارم وایساد و آروم گفت:

-چه خبره؟چرا همچین می کنی؟

گوشمو تیز کردم به سمتی که سایه دیده بودم.

-ارباب گفته اینجا وایسیم تا پیداشون کنیم.

-ای بابا هوا سرده!

romangram.com | @romangram_com