#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_237


-چرا تو فکری؟

-به تو ربطی نداره!

-به من ربط داره چون منم اینجا زندگی می کنم.

عصبی نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که شهرام سراسیمه وارد شد.نفس نفس می زد.قلبم گواهی بد می داد.

-ارباب؟عارف خان...

نمی دونم چجوری بلند شدم و رفتم بیرون.از چیزی که دیدم فرو ریختم.عارف پر از خون!شکستم.

نمی دونم چجوری بلند شدم و رفتم بیرون.از چیزی که دیدم فرو ریختم.عارف پر از خون!شکستم.

فقط می خواستم بدونم خوابه.به اطرافم نگاه کردم.همه چشمشون به عارف بود.به نیاز نگاه کردم.صورتش زرد شده بود و با بهت به عارف نگاه می کرد.چشمامو محکم بستم.نه نه دروغه! عارف زندست.این عارف نیست!چشمامو باز کردم اما هیچی تغییر نکرد.همه چی سر جاش بود.

با قدمای نه چندان محکم به سمتش رفتم.گنگ شده بودم.کل صورتش خونی بود.لباسایی که چند ساعت پیش تنش بود خونی بود.چشمایی که مضطرب بود ولی بود،خونی بود.لبایی که می خندید، حرف می زد،خونی بود!دستایی که آخرین بار برادرانه به آغوش کشید منو خونی بود!

زانو زدم جلو جسم بی جونش.به صورتش نگاه کردم.قلبم خون گریه می کرد.تمام دردم یه کلمه شد که به زبون آوردم با درد:

-آخ...!

دستمو سمتش دراز کردم و تکونش دادم.

romangram.com | @romangram_com